سپهر هم قانون می سازد

سپهر يك حرف بد مي زند كه در مهدكدوك ياد گرفته. مامان و بابا او را دعوا مي كنند و او قول مي دهد كه ديگر اين حرف را تكرار نكند. هنوز چند دقيقه از قول سپهر نگذشته كه دوباره حرف زشت را تكرار مي كند.

مامان: سپهر، مگه تو قول ندادي اين حرف رو تكرار نكني؟

سپهر كه فهميده كار اشتباهي كرده،‌مي گويد: نه، قول ندادم. اگه قول داده بودم بايد مامانو بوس مي كردم.

مامان:

ظاهرا سپهر براي خودش قوانين نانوشته اي دارد كه در مواقع لزوم به آنها متوسل مي شود.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦

روز مادر واقعی

 

امسال براي مامان خيلي مهم است. چون اولين كادوئي روز مادر را از سپهر گرفت. اين كادو يك كارت تبريك است كه در مهدكودك درست كرده اند و داخل آن سپهر،‌عكس مامانش را نقاشي كرده است.

سپهر: مامان،‌ببين تو رو كشيدم. اين دگمه هاته! اين پاهاته. موهاتم فلفلي 1 كشيدم.

 

1-     فلفلي يعني همان فرفري كه البته جزو آرزوهاي محال مامان بوده.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦

يکسال با مهد کودک

مهد كودك سپهر يك فيلم از كارهاي بچه ها در طول سال در مهد گرفته و به خانواده ها مي دهد.

دردلهای مامان سپهر

پسرم، تو كي بزرگ شدي كه من نفهميدم. كي تونستي خودت غذا بخوري و قاشق را گاهي دست چپ و گاهي دست راست بگيري. كي انقدر بزرگ شدي كه وقتي اسمت را مي پرسند با اسم و فاميل خودت را معرفي كني. كي تصميم گرفتي دندانپزشك بشوي كه من نفهميدم. چطور باور كنم اين پسري كه رو به دوربين ايستاده و شعر مي خواند همان پسر كوچولوي من است. همان كوچولويي كه وقتي به دنيا آمد قدرت نداشت مك بزند. چطور باور كنم تو انقدر مستقل شدي كه از ميان بچه هاي مهد دوست صميمي انتخاب كرده اي و سر ميز نهار كنار دست او مي نشيني. چطور باور كنم كه توي صف مي ايستي تا نوبتت شود و شعر " هويج" بخواني. تو توي مهد كه هستي هيچ كي مراقبت نيست. هيچكس نگرانت نيست. اما تو خودت پشت ميز مي نشيني و نقاشي مي كشي. حرفهاي مربي را درمورد گاو و فوائد آن گوش مي كني و جواب سوالاتش را ميدهي. تو كي انقدر مستقل شدي و من نفهميدم. عزيزم، باورم نمي شود تو داري بزرگ مي شوي و ديگر محتاج من نيستي. اما فراموش نكن توي دل من يك جاي بزرگ هميشه براي توست و نگران توست. حتي اگر مردي شوي.

 

توي دفتر مهدكودك نوشته شده كه بچه ها در مورد صرفه جويي و آداب تلويزيون نگاه كردن آموزش ديده اند.

مامان: سپهر، وقتي مي خوايم تلويزيون نگاه كنيم چيكار مي كنيم؟

سپهر: چراغ آشپزخونه رو خاموش مي كنيم.

مامان:

 

سپهر: مامان، من و امير حسين از خدا خواستيم كه ما رو دختر كنه!

مامان: براي چي؟

سپهر: آخه مي خوايم دختر بشيم.

مامان: دخترها كه ماشين بازي نمي كنن.

سپهر: باشه مامان، قول مي دم دختر نشم!

مامان:

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦

حرف حساب

صبح است و مامان سپهر را براي مهدكودك آماده مي كند. مامان در حال آدامس خوردن است.

سپهر: من هم آدامس مي خوام.

مامان: آدامس خوردن توي مهدكودك زشته.

سپهر: آدامس خوردن توي شركت بد نيست؟

مامان:...

حرف حساب كه جواب نداره.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦

سپهر و خاله پری

سپهر هميشه با خاله پريناز شوخي مي كند و با اينكه خاله از او حداقل 16 سال بزرگتر است سپهر او را آدم بزرگ به حساب نمي آورد. اين هم نمونه هايي از شوخي ها سپهر با خاله:

 

سپهر صبحانه اش را كه شامل دو سه تا لقمه كره و عسل است با يك ليوان شير خورده است. خاله سر ميز صبحانه مي آيد و براي خودش يك ساندويچ كره و عسل درست مي كند. سپهر هم با ديدن او ساندويچ مي خواهد. مامان خيال مي كند سپهر بهانه گرفته است و گرسنه نيست. از خاله خواهش مي كند ساندويچش را به او بدهد و خيال مي كند سپهر يك گاز مي زند و ساندويچ را پس مي دهد. اما در برابر چشمان حيرت زده مامان و خاله سپهر تمام ساندويچ خاله را مي خورد!!!

 

خاله براي خودش شلغم پخته است. چند تا توي يك بشقاب مي گذارد و آن را روي ميز مي گذارد و مشغول خوردن مي شود. بعد از خوردن يك شلغم براي انجام كاري مي رود. سپهر از دور بدو بدو مي آيد و چنگال را بر مي دارد و داخل يك شلغم فرو مي كند و در برابر چشمان متعجب مامانش( كه تا بحال شلغم خوردن سپهر را نديده است) شلغم را به دهانش مي برد و .... چشمتان روز بد نبيند. قيافه سپهر شد اينجوري    شلغم را تف كرد و گفت: بدمزه بود.

اينجا بود كه سپهر فهميد نمي شه هميشه هم سر خوراكي با خاله پري كل انداخت.

 

خاله با ماشين باباش آمده مهدكودك دنبال سپهر. سپهر عقب ماشين نشسيته و با قيافه شيطنت آميز مي گويد: خاله يه وقت تصادف نكني بزني به درخت. هه هه هه

وقتي خاله مي خواهد برود به پاركينگ سپهر مي گويد: حالا بلدي رانندگي كني؟

خلاصه انقدر خاله پري را مسخره مي كند كه خاله اعتراف مي كند اگر سپهر فقط كمي بزرگتر بود وسط راه پياده اش مي كرد.

 

 

سپهر وارد خانه بابافيروز مي شود. بابا فيروز بغلش مي كند و بوسش مي كند. سپهر از توي بغل بابا فيروز به خاله پري نگاه مي كند و مي گويد: ببين بابات بغلم كرده!

خاله:

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦

 

سپهر حالش خوب است و از تمام دوستاني كه احوال او را پرسيدند تشكر مي كنند. نتيجه عمل اين بود كه سپهر خيلي لوس شده و ديگه دلش نمی خواد به مهد برود. منتظر شیرین کاریهای سپهر باشید.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

دكترها موضوع را خيلي ساده گرفته اند. يك عمل جراحي ساده. اما هر چي بيشتر تشريح مي كنند،‌مامان بيشتر مي ترسد. دكترها به كارشان وارد هستند. اما نمي دانند كه تيغ جراحي كه براي آنها فقط يك وسيله كار است، چطور نگراني را به دل مامان و بابا راه مي دهد.

سپهر فردا يك عمل جراحي دارد. برايش دعا كنيد.فقط دعا كنيد كه سلامت به خانه برگردد.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦

سپهر خشن

سپهر تهديد مي كند:

 

- بزنم بالشت كنم روت بخوابم!!...

-

- بزنم سفره ات كنم روت غذا بخورم!!!...

-

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥

سپهر مامانش را ضايع می کند!

۱-

سپهر نشسته و كيك و شير مي خورد. وقتي تمام شد به مامانش مي گويد: عزيزم،‌تو زحمت نكش. من اينا رو خودم مي برم.

مامان غرق خوشحالي مي شود. به سپهر مي گويد: دستت درد نكنه پسرم. ببر بزار رو ميز آشپزخانه.

سپهر بلند مي شود ودو قدم مي رود و دوباره بشقاب را روي زمين مي گذارد و مي گويد: نمي تونم،‌خودت ببر

مامان:

۲-

 

سپهر تب كرده و مريض شده و آرام دراز كشيده. مامان كنارش نشسته.

سپهر: مامان،‌دوستت دارم.

مامان: منم دوستت دارم، پسرم.

سپهر: مامان، تو خيلي مهربوني.

مامان:( غرق در خوشحالي) مرسي عزيزم.

سپهر: فرشته ها هم مهربونند.

مامان: مرسي پسرم.

سپهر: مامان؛ مگه تو فرشته اي كه مي گي مرسي؟

مامان:

۳-

 

مامان همراه سپهر به دندانپزشكي رفته.

دكتر رو به مامان مي گويد: خانم مهندس بفرمائيد.

سپهر: هه، اين كه خانم مهندس نيست. مامان نوشيه!

مامان:

 

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥

سپهر از همه باسوادتر است

سپهر توی مهدکودک انگليسی ياد می گيرد و در خانه تمرين می کند.

سپهر:What is your name?

مامان: my name is nooshi.

سپهر: What is your name?

بابا: my name is omid.

سپهر: What is your name?

مامان منيژ: my name is manij.

سپهر:  What is your name?

بابا فيروز: my name is firooz.

سپهر: What is your name?

خاله پري: my name is parinaz.

مامان: What is your name?

سپهر: I am Sepehr.

اينجا بود كه همه فهميدندهيچكس  سواد انگليسيش قد سپهر نيست.

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥

ماجراهای سپهر و باباش

بابا رفته بخوابد. بعد از يكساعت خوابيدن، بيدار مي شود و احساس مي كند سرش درد مي كند. وقتي دستش را روي بالشش مي كشد،‌مي بيند يك چيز سفت توي بالش است. فكر مي كنيد از توي روبالشي چي درمي آورد؟ سه تا از ماشينهاي سپهر! اما مهمتر اين است كه چطور بابا بعد از يكساعت خوابيدن و سردرد گرفتن، تازه متوجه شد!!

 

 

سپهر و باباش از بيرون مي آيند.سپهر يك ماشين جديد دستشه.

مامان: سپهر، اين ماشينو كي برات خريده؟

سپهر: خانم خريده.

مامان:

بابا:

(بابا توضيح مي دهد كه فروشنده خانم بوده، اما مامان تصميم گرفته بيرون رفتن هاي بابا را به هواي سپهر كنترل كند. نظرتون چيه؟)

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٥

سپهر فارسی حرف می زند

سپهر گاهي خودش را به مريضي مي زند.

 

سپهر : مامان، تب دارم.

مامان: كو؟

سپهر دستش را روي پيشاني اش مي گذارد و مي گويد: ايناهاش.

 

 

سپهر روي تخت دراز كشيده است.

مامان: سپهر،‌پاشو.

سپهر: نمي تونم.

مامان: چرا؟

سپهر: حالم مريض شده.

 

اين هم سبک جديد حرف زدن سپهر:

سپهر تفنگ پلاستيكي را رو به مامان مي گيرد و مي گويد: مامان، بمر!

 

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥

اگه نماز بخونی...

بابا اميد نماز مي خواند. سپهر جلو مي آيد و روي شانه بابا مي زند و مي گويد:

نمازتو بخون. نماز بخوني مي برمت سرزمين خجايب!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥

پارکينگ کجاست؟

قرار است يك جلسه كاري در خانه اجرا شود. مامان،‌بابا،‌بابا فيروز و چند نفر ديگر دور ميز مي نشينند و در مورد خانه جديدي كه قرار است ساخته شود، بحث مي كنند.سپهر هم روي يك صندلي مي نشيند و به مامانش مي گويد: من سروصدا نمي كنم. مي خوام اينجا بنشينم.

الحق هم سروصدا نمي كند و به حرفها گوش مي دهد. چند دقيقه اي از جلسه مي گذرد و روي ميز نقشه خانه را پهن مي كند. سپهر بلند مي شود و روي صندلي مي ايستد.

مامان:‌سپهر،‌بشين.

سپهر: مي خوام نقشه رو ببينم. پاركينگ كجاست؟

اينجا بود كه مامان و بابا فهميدند كه بچه ها همان چيزهايي را ياد مي گيرند كه بزرگترها در خانه در موردشان صحبت مي كنند.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥

از هر دست بدی...

سپهر از اول مهر به مهدكودك جديد مي رود. اوايل عليرغم علاقه اي كه به مهد نشان مي داد با اكراه مي رفت و گاهي اوقات صبحها موقع جدايي از مامان و بابا گريه مي كرد. مامان حوصله به خرج داد وسعي كرد با صحبت كردن در مورد مهدكودك و اينكه او بايد به مهد برود تا با بچه ها بازي كند و دوست پيدا كند و چيزهاي جديد و خوب ياد بگيرد، او را به مهدكودك علاقه مند كند. بالاخره با كمك و مهرباني مربي مهد و حوصله مامان و بابا وهمكاري سپهر اوضاع خوب شد و بعد از يك ماه سپهر با علاقمندي به مهد مي رود و گاهي از نرفتن به مهد گله هم مي كند.

 

صبح روز تعطيل- ساعت 7

مامان و بابا خواب هستند.

سپهر تازه از خواب بيدار شده. داد مي زند: گشنمه. پاشيد به من صبحانه بديد. مي خوام برم مهدكودك چيز ياد بگيرم!

مامان وبابا:

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥

نون خيار دار

سپهر مريض است و نبايد خيار بخورد. بابا در آشپز خانه مشغول خوردن خيار است. سپهر وارد مي شود. بابا تمام خيار را در دهانش مي گذارد.

سپهر: بابا اميد، چي خوردي؟

بابا(با دهان پر): نون.

سپهر: نونش خيار هم داشت؟

بابا:

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥

سپهر و تنبيه

سپهر كار بد مي كند. مامان سپهر را تنبيه مي كند.

مامان:  برو تو اتاق در را هم ببند. هر وقت معذرت خواستي مي توني بياي بيرون.

سپهر به اتاق مي رود. چند دقيقه بعد از اتاق خارج مي شود.

مامان: اومدي معذرت خواهي كني؟

سپهر:‌نخير، اومدم ماشينمو ببرم.

مامان:

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥

دکتر، سفته!

سپهر رفته مطب دكتر. دكتر مهربون هميشه روي ميزش شكلات دارد و به بچه ها مي دهد. سپهر سهم خودش را که دو تا شكلات بست برداشته و از اتاق دكتر خارج مي شود.

توي سالن انتظاريك نوزاد مي بيند. بر مي گردد به اتاق دكتر و يك شكلات ديگر براي اون بچه مي خواهد. دكتر شكلات سوم را به او مي دهد. سپهر بر مي گردد تا شكلات را به دوستش بدهد. اما او خيلي كوچك است و مامانش مي گويد چون شكلات سفت است  نمي تواند بخورد.

سپهر دوباره به مطب دكتر بر مي گردد و شكلات را پس مي دهد و مي گويد: دكتر،‌سفته. نمي تونه بخوره!

 

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥

تولدت مبارک

پسر عزيزم.

تولدت مبارك.

 امروز سومين سالگرد تولد توست. سه سال است كه تو در كنار ما هستي و با آمدنت دنياي ما را تغيير دادي. دنيايي كه شادي واقعا به رنگ شادي در آمده و غمها از خانه ما رفته است. پسرك قشنگم، تو كه از همه دل مي بري و هر كس با يكبار ديدنت از تو خوشش مي آيد.نمي دانم در چه سالي خواهي بود روزي كه اين نوشته ها بخواني. اما من هميشه به بزرگ شدنت فكر مي كنم. وقتي مرا در آغوش مي كشي و مي بوسي از خودم مي پرسم تا كي به اين كار ادامه خواهي داد. وقتي به من مي گويي دوستم داري فكر مي كنم تا كي مي توانم اين جمله دلنواز را از زبان تو بشنوم. وقتي از آمدنم خوشحال مي شوي و از رفتنم غمگين از خود مي پرسم تا كي از بودن با من لذت مي بري. من كه تا چند سال ديگر پا به ميانسالي مي گذارم و تو پسرم نوجواني خواهي شد مثل همه نوجوانان ديگر عاشق تنهايي وخلوت كردن وپوشاندن احساسات از پدر و مادر. عين خودمان. ما هم اين دوره ها را گذرانده ايم. آنموقع ها كه اتاقمان حريم خصوصي مان بود و مادر وپدر را به آن راه نمي داديم. آنموقع ها كه دنبال يك ساعت بدون مادر وپدر و تنها در خانه ماندن بوديم. آنموقع كه هيچ از احساسات و عواطف مادر وپدر نمي دانستيم و عشق مان را به آنها ابراز نمي كرديم. تا آن زمان چقدر مانده؟

روزي صدبار به خودم مي گويم تا باور كنم كه تو يك هديه الهي هستي،‌يك امانت، يا يك وظيفه كه من خودم خواستيم به گردنم بيفتد. روزي صدبار مرور مي كنم كه انتظار پاسخي از جانب تو نداشته باشم. چرا كه آنچه من انجام مي دهم وظيفه اي است كه خدا بر من محول كرده است و تو بي تقصيري. بارها و بارها جواني تو را تصور كردم كه تو به راه خود مي روي، مي تواني حتي از من وپدرت دور شوي، مي تواني مسير زندگيت را خودت انتخاب كني، شريك زندگيت بايد به ذائقه تو خوش باشد و...

اما تو هنوز به محبتهاي من پاسخ مي دهي. هنوز جمله «دوستت دارم» را برايم تكرار مي كني. هنوز از بودن با من لذت مي بري. تو با دستهاي كوچكت مرا نوازش مي كني و به من حس خوشايند محبوب بودن را مي دهي. من هنوز تنها محبوب دنياي تو هستم. من قدر اين روزها را مي دانم و به خودم مي بالم كه خدا مرا از بين اينهمه آدم براي مادري تو انتخاب كرد.

عزيزم تولدت مبارك

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥

باز هم سپهر و جيش و پي پي

 

سپهر گوشه اتاق ايستاده و قيافه غمزده اي به خودش گرفته.

مامان:‌سپهر چي شده؟

سپهر: حرص مي خورم.

مامان: واي، چرا؟

سپهر: پي پي ام سفته!

مامان:

 

سپهر گاهي از رفتن به دستشوئي طفره مي رود و بابا و مامان مجبورند او را به زور دستشوئي ببرند.

بابا سپهر را به دستشوئي مي برد. سپهر يك عالمه جيش مي كند.

بابا: سپهر اينهمه جيش داشتي نمي آمدي دستشوئي.

سپهر: اين كه جيش نيست. نوشابه است.

بابا:

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ،۱۳۸٥

← صفحه بعد