آب بازی با لباس

مامان در حمام بود و بابا پاي تلفن. من گريه كنان به سمت در حمام رفتم تا اعتراض كنم كه چرا مرا نبرده. اما در كمال تعجب ديدم در حمام باز است.  صداي آب از پشت پرده حمام مي‌آمد و آب و كف بود كه كف حمام پر بود. بهترين فرصت بود. شيرجه رفتم وسط حمام توي آبها و كفها. جالب بود كه مامان نفهميد. تا بابا تلفنش تمام شد و مرا صدا زد و وقتي ديد هيچ صدائي نمي آيد در حمام را باز كرد و ديد كه من بالا سر چاه حمام نشسته‌ام و كف بازي مي‌كنم. تازه مامان متوجه شد و داد زد: «سپهر لباس مهموني ات خيس شد.» مگه مهم بود؟

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳

سپهر حسود نيست

مامان و بابا فكر مي كنند من حسودم. اما من اصلا حسود نيستم. مي گيد نه، پس گوش كنيد:
مهماني بوديم. يك ني ني بود كمي از من بزرگتر. من گاهي با او هم بازي مي كردم. گاهي هم تنهائي بازي مي كردم. مامان اون ني ني را بغل كرد و بوسش كرد. خوب اين از نظر من مهم نيست. مامان خيلي ها را بوس مي كند. دليل نمي شه كه مرا دوست نداشته باشد. بعد بابا ني ني را بغل كرد و با مامان رفتند دم در. من داشتم نگاهشان مي كردم. بابا گفت سپهر ما ني ني را برديم خانه پيش خودمان. من كمي نگاهشان كردم. فكر كردم دارند مي روند. پس باهاشون باي باي كردم. ولي مثل اينكه مامان و بابا انتظار چيز ديگري داشتند. چون خيلي تعجب كردند.
بهر حال من حسود نيستم. اشكالي داره؟
  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳

کالسکه گران قيمت

مامان و بابا براي من يك جفت كفش خريدند كه وقتي باهاش راه مي روم سوت مي زند. من خيلي ذوق كردم و فكر كردم از وقتي كفش بپوشم ديگه مي تونم راه بروم. اما فرداش كه رفتيم پارك با اينكه كفش پاي من بود باز هم مرا سوار كالسكه كردند. من هم شروع كردم به جيغ زدن و گريه كردن و انقدر اين كار را ادامه دادم تا مامان وبابا از مردم خجالت كشيدند و مرا ازكالسكه در آوردند. اول بابا مرا بغل كرد كه بد نبود. بعد مرا روي زمين گذاشتند و دستهاي من را گرفتند و من خودم راه رفتم. خيلي كيف داد. به خصوص كه بين مامان وبابا راه مي رفتم.اما بعد ازمدتي دوباره مرا سوار كالسكه كردند و اين بار هر چي هوار زدم اهميت ندادند. من نمي دانم چطوري به اينها حالي كنم كه يا مرا بغل كنند يا بگذارند راه بروم. درسته كه من خوب بلد نيستم راه بروم و بايد دست مرا بگيرندو يك كمي هم كج و كوله راه مي روم. اما بالاخره كه ياد مي گيرم. مگه نه؟
پ.ن.- آخه من كه مي دونم مامان وبابا براي چي مرا به زور توي كالسكه مي گذارند. چون كلي پول براي اون كالسكه داده اند. خوب ، مي خواستند ندهند. به من چه!
  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳