می و دادا

مامان و بابا خودشون رو كشتند تا من اسم اونها رو بگم. اما من تصميم گرفتم به مامان بگم «مي» و به بابا بگم «دادا» و به ساير چيزهايي كه مي شناسم مثل خاله، پيشي، لامپ، عكس خودم توي آينه و ... مي گم «گاگا». اشكالي داره؟ خوب، دلم مي خواد.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳

سپهر ذوق زده

خاله پري كه آمد خانه‌مان خيلي ذوق كردم.آخه خيلي حوصله‌ام سر رفته بود.خواستم خوشحالي‌ام را نشان دهم. اول جيغ زدم. بعد دست زدم. بعد ديدم كار ديگه‌اي بلد نيستم. با دو تا دستهام زدم توي سر و صورتم. نمي‌دونم مامان و خاله چرا انقدر خنديدند. خوب، اين هم يك جور ذوق كردنه. مگه شماها وقتي ذوق مي‌كنيد چيكار مي‌كنيد؟

 

پ.ن. از اون ور آب بهم خبر رسيد كه پسرخاله جان بچه خارجي‌ها رو تو مهدكودك هل مي‌دهد. دستت درد نكند. كمك خواستي تعارف نكني‌ها. سپهر هميشه آماده هرگونه عمليات خرابكاريست.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳

کشف بزرگ

من يك كشف بزرگ كردم. روي صورتم درست بالاي دهنم دو تا سوراخ هست كه مامان بهش مي گه دماغ. آنها را قبلا توي آينه ديده بودم. فقط نمي‌دانستم مي‌شود دست تويشان كرد. من ديشب موقع خواب آنها را كشف كردم و خواب از سرم پريد. فقط نمي دانم چرا مامان از اين كار من خوشش نيامد و دعوايم كرد. تازه يك كشف ديگر هم كردم. اين سوراخها روي صورت مامان هم بود. حتما شما هم از اين سوراخها روي صورتتان داريد. امتحان كنيد!

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳

دالی بازی

رفته بوديم خريد. مامان مي خواست لباس بخرد. اما انگار بازيش گرفته بود. يك اتاق كوچولو بود كه مامان مي‌رفت توش. من و بابا بيرون بوديم. مامان هي لباس عوض مي‌كرد. مي‌آمد بيرون با من دالي مي‌كرد. دوباره مي‌رفت تو، دوباره لباس عوض مي‌كرد، مي‌آمد بيرون، دوباره دالي مي‌كرد.خيلي خوش گذشت. كاش از اين اتاقها توي خانه هم داشتيم. فقط نمي‌دانم مامان براي دالي كردن چرا انقدر به خودش زحمت مي‌داد لباس عوض مي‌كرد!

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳