سپهر باهوش

اين بازي كلاغ پررا حتما همه بچه‌ها بلد هستند. مامان منيژ هميشه آخر بازي بعد از اينكه مي گويد «سپهر...پر» دست مي‌زند و مي‌خواند«سپهر كه پر نداره... خودش خبر نداره» من كه ديدم اين بازي زيادي طولاني است و حوصله‌ام سر مي‌رود براي اينكه خلاصه‌اش كنم فقط مي‌گويم«جي ... ده» و دست مي‌زنم. جالبه كه تمام بزرگترها از اين كار من خيلي خوششان مي‌آيد و كلي برايم دست مي‌زنند و ماچم مي‌كنند. اما اين بازي يك فايده خوب ديگر هم دارد. هر وقت كه من با سيم برق بازي مي‌كنم يا ظرفهاي كابينت‌ها را بيرون مي‌ريزم يا خلاصه كاري مي‌كنم كه مامان و بابا عصباني مي‌شوند و داد مي‌زنند«سپهر!» فورا برمي گردم و مي‌گويم:«جي ... ده» و دست مي‌زنم. اين كار من باعث مي‌شود كه آنها بخندند و يادشان برود مرا دعوا كنند.اين را مي‌گند استفاده مثبت از بازيهاي بچه‌گانه.

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۳

 

من هم داره يادم می‌ره. به من بگو.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳

سپهر و ميز تلويزيون

مامان و بابا براي اينكه من با دگمه هاي تلويزيون بازي نكنم روشهاي مختلفي را آزمايش كردند، مثل چسب زدن روي دگمه ها، يا پشتي گذاشتن جلوي تلويزيون. تا اينكه يك روز رفتند مغازه و ميزهاي مختلف تلويزيون را ديدند و مرا جلوي ميزها نگه مي‌داشتند تا ببينند دستم به تلويزيون مي‌رسد يا نه و بالاخره يك ميز انتخاب كردند كه خيلي بلند بود.آن را خريدند و به خانه آوردند و تلويزيون را روي آن قرار دادند. من اولش كمي ذوق كردم و دور ميز چرخيدم و با آن بازي كردم. بعد توجهم به تلويزيون جلب شد كه اون بالا بود. كمي جلو و عقب رفتم. دستم را به لبه ميز گرفتم و بلند شدم و خودم را حسابي كشيدم و نوك پنجه ايستادم و بالاخره دگمه تلويزيون را فشار دادم. يكدفعه ديدم مامانم جيغ مي‌زند« واي اينهمه پول ميز تلويزيون داديم، اما باز هم دستش رسيد.» من نمي‌فهمم آنها چه فكري پيش خودشان كرده‌اند. فكر كردند من هيچوقت بزرگ نمي شوم؟

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳

يک خبر مهم

من ديشب راه افتادمباورتون می شه؟ خيلی هيجان انگيز بود. البته سرعت حرکتم هنوز به چهار دست و پا نمی رسه. اما بايد تمرين کنم.برای من دست بزنيد. سوت، هورا، دست.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳