سشوار

صد دفعه گفتم از اين دستگاه سياهي كه مامان جلوي موهاش مي گيره و صدا مي ده و باد داغ مي زنه خوشم نمي آد. فقط دوست دارم نگاهش كنم و يا وقتي خاموشه باهاش بازي كنم. ولي تا طرف مامان مي روم دستگاه را مي گيره جلوي من. تازه اون دفعه كه از شالاپ شلوپ آب بازي(حمام) آمده بودم كه تازه منو نشونده بود ، دستگاه را صاف گرفته بود روي موهام.هر چي هم در مي رفتم دنبالم مي آمد. بابا، من به چه زبوني به اينها بگم از اين دستگاه بدم مي آد.   
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳

حکايت من و پشتی


مامان پشتي را گذاشته جلوي در اون اتاقي كه اكثر اوقات تاريكه و توش پر كاغذه. ديشب بابا رفته بود توي اون اتاق و اتاق روشن بود. من هم رفتم و دستم را به لبه پشتي گرفتم و ايستادم تا بتوانم بابا را از بالاي پشتي ببينم. بابا حواسش به من نبود. براي همين شروع كردم به سروصدا كردن وتكان دادن خودم تا بابا من را ببيند كه يكدفعه ديدم همه دنيا تكان خورد و من كه تا اون موقع داشتم بابا را ميديدم ديدم موكت جلوي چشما نم است و تا اومدم تكون بخورم سرم خورد به زمين. زياد دردم نگرفت. اما از اينكه ديدم مامان دارد مي خندد حسابي بهم برخورد. بجاي بغل كردن من داره مي خنده. بايد اونموقع كه در بهشت مامان و بابايم را انتخاب مي كردم چشم و گوشم را بيشتر باز كردم. اما حالا كه گذشته مي دانم چطور باهاشون رفتار كنم تا اوني شوند كه من مي خواهم. ديشب چنان گريه اي راه انداختم كه خودم هم تعجب كردم. اما مامان با اينكه مرا بغل كرده بود باز هم مي خنديد و مي گفت خيلي بامزه افتاد. نمي دانم از كجا فهميد گريه من الكي است.   
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳

بابا

نمي دانم چرا انقدر اين آقاهه كه با من زندگي مي كند و خيلي باهام بازي مي كند و ماچم مي كند را نشانم مي دهند و ميگويند"بابا،بابا" من كه ميدانم اسمش بابا نيست. مامانم بهش مي گويد " اميدم" يا "اميد جان" وقتي هم عصباني است فقط داد مي زند"اميد"(اينجور موقع ها من سعي مي كنم اون دور وبر نباشم.) و وقتي مي خواهد مچش را بگيرد يا به خاطر كار بد دعوايش كند مي گويد"اميد آقا" . پس چرا من بايد بهش بگويم بابا. حالا كه اينطوره من هم اصلن نمي گويم بابا. هر چند كه بلدم بگويم.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳

 


سلام
اسم من سپهر است. من 15 مهر ماه 1382 به دنيا آمده ام. اين هم عكس تويد يكسالگي من است. البته من در موقع گرفتن اين عكس خيلي خسته بودم و خوابم مي آمد. اما چون از اين نور كه در عكس مي بينيد خوشم مي آمد ترجيح دادم بيدار بمانم تا ببينم چه خبر است. البته من دوست داشتم اين نور عجيب را دستم بگيرم . اما چون ديدم مامانم نمي گذارد به آن دست بزنم ، ترجيح دادم فقط به آن نگاه كنم.اونشب به من خيلي خوش گذشت. به خصوص با اون آقاي چاق كه بهش مي گفتند دائي اكبر و من تا حالا نديده بودمش خيلي خنديدم. ازش خوشم آمد و دوست داشتم همه اش بروم بغل اون تا باهاش بازي كنم. اما نمي دانم چرا ديگه خونه ما نمي آيد. اما از اون خانمه كه خيلي به خودش رسيده بود و موقع بغل كردن من هي مواظب بود موهايش به هم نخورد اصلن خوشم نمي آيد. نمي دانم چرا انقدر هم ما خانه اش مي رويم.اگر مي تونستم به مامان و بابا حالي كنم كه از اين خانم خوشم نمي آيد خوب مي شد.خدايا آخه تا كي بايد صبر كنم تا به من اجازه بدهي با مامان و بابا حرف بزنم.؟

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳