سپهر قانع

مرا به يك اسباب بازي فروشي مجلل بردند و يك عالمه اسباب بازي و عروسك بهم نشان دادند. اما من فقط چشمم به چراغهايي بود كه روشن و خاموش مي شدند. آخرش هم از قام قام هاي توي ويترين خوشم آمد(ماشين اسباب بازي) و كلي برايشان ذوق كردم. مامان يواشكي به بابا گفت مثل اينكه سپهر همون ماشينهاي سه هزار تومني را بيشتر دوست داره. بالاخره برايم يك قام قام قرمز خريدند. وقتي از اسباب بازي فروشي بيرون مي آمديم بابا خوشحال بود.نمي دانم به خاطر ماشين من بود يا به خاطر ارزون بودن آن!   
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۳

يک کشف جديد

من اصلا از اين آقاهه كه هفته اي يكبار مي آيد خانه ما وبراي مامان فيلم مي آورد خوشم نمي آيد. با اينكه يك عالمه جعبه فيلم توي كيفش دارد آنها را نمي دهد به من باهاشون بازي كنم . كوچولو تر كه بودم وقتي داشت شربتي را كه مامان برايش آورده بود مي خورد بهش زل مي زدم تا خجالت بكشد و شربت را نخورد. اما او اصلا اهميت نمي داد.وقتي او نيست مامان مي گذارد با جعبه فيلم ها بازي كنم. اما وقتي او مي آيد مامان تند تند جعبه ها را از روي زمين جمع مي كند. البته اينبار كه آمد توجهم به كيفش جلب شد. يك دكمه هايي روي كيفش بود كه وقتي بهشون دست مي زدم مي چرخيدند و من خوشم آمد . اوهم كيفش را گذاشت زمين تا من حسابي باهاش بازي كنم.   
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۳

معنای آرامش

ديشب كنار مامان دراز كشيده بودم و خوابم مي آمد. اما چشمهايم را نمي بستم. چون دوست داشتم به صورت مامان نگاه كنم كه داشت موهايم را نوازش مي كرد و به چشمهاي من نگاه مي كرد و مي گفت "سپهر اين لحظه پر از آرامش و صميميت را به خاطر بسپار." دوست داشتم به مامان بگويم كه چقدر اين لحظه را دوست دارم و چقدر از اينكه در كنار او هستم خوشحالم. دلم نمي خواست چشمانم را ببندم. چون مي دانستم كه وقتي دوباره چشمانم را باز كنم مامان نيست. مامان كاش مي توانستيم اين لحظه را براي هميشه نگهداريم. مامان كاش مي تونستم بهت بگم كه معني حرفهايت را، گرمي نگاهت را، و نوازش مهربانانه ات را مي فهمم. به خدا مي فهمم.   
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۳

شيرين کاری

من خيلي كارها بلدم. مثلا وقتي ازم مي پرسند:كلاغه چي مي گه؟ جواب مي دهم: "قارقار". وقتي جوجو مي بينم مي گويم" جيك جيك" . وقتي مي خواهند جوراب پام كنند پايم را بالا مي آورم وقتي ازم مي پرسند: كجا برويم؟ مي گويم: "دد". وقتي غذايم تمام مي شود براي خودم دست مي زنم. وقتي مي گويند يك ماچ بده لپم را جلو مي آورم. دگمه DVDرا روشن مي كنم و توش CD مي گذارم. كانالهاي تلويزيون را عوض مي كنم.كلاغ پر بازي مي كنم. اين كارها خيلي آسونه .من خيلي خوشحال مي شوم وقتي مي بينم مامان براي تمام اين كارهاي من ذوق مي كند. فقط نمي دانم چرا دائم يادشان مي رود كه كلاغ چي مي گويد و از من مي پرسند!   
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳

حمام

چند شبي بود من را مي بردند داخل حمام و بهم اجازه مي دادند آب بازي كنم خيلي مزه مي داد. بخصوص كه شيرآب را باز مي گذاشتند و من هر چي دلم مي خواست آب اين ور و اون ور مي پاشيدم.من هم حسابي بازي مي كردم . گاهي با مامان مي رفتم و گاهي هم با بابا. اما ديشب بعد از خوردن شام مامان مرا خيلي سريع برد توي حمام. من اولش خوشحال شدم. اما ديدم مامان شروع كرد به شستن من و بعدش بلافاصله حوله دورم پيچيد. اصلن هم نگذاشت با قورباغه شناگرم بازي كنم. هر چي هم جيغ زدم اهميت نداد. نمي دانم چرا اين كار را كرد. اما من هم لج كردم و بر عكس هر شب كه بعد از حمام بلافاصله مي خوابيدم ، تا ديروقت بيدار ماندم و با اينكه خوابم مي آمد، به زور بيدار ماندم.اين به اون در.   
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳

کنجکاوی

يك كار بد مامان وبابا ياد گرفته اند، تازه به اين واون هم ياد مي دهند . اصلن خوشم نيومد. تازگي وقتي مي خواهم با گريه زياد مظلوم نمائي كنم يكدفعه خيلي جدي مي گند"اين چيه" من هم كه عليرغم هوش و ذكاوت خدادادي يك نقطه ضعف كوچك دارم .اون هم مقدار كمي فضولي يا بهتر بگويم كنجكاوي است گول حرف اونها را مي خورم و برمي گردم ببينم چي هست و گريه يادم مي رود. اونها هم بهم مي خندند. نمي دونم چرا هر دفعه هم گول مي خورم. بدي اش در اين است كه خودم هم خنده ام مي گيرد و يادم مي رود گريه كنم. هيچ خوشم نيومد. بايد فكري به حالش بكنم.   
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳

آقا محسن

آقا محسن آمده بود خونه مون اون دستگاه گنده نارنجيه كه مامان منيژ هم طوسي اش را داره روشن كرده بود. من هم كه مي خواستم ثابت كنم شجاع هستم و اصلن ازش نمي ترسم رفتم پهلوش نشستم. يك لوله دراز داشت كه مي كشيد به فرشها. صداي زيادي هم داره. تازه فهميدم دگمه اش هم روي خودشه. اما خودمونيم ، جرعت نكردم برم دگمه اش را مثل دگمه تلويزيون بزنم.اما بعدش آقا محسن يك كار جالب كرد. يك ظرف پر از آب آورد . يك دستمال هم آورد مي كرد توي ظرف و مي كشيد روي زمينها. من هم ذوق زده شدم دويدم تا خودمو برسونم به ظرف و دستمو بكنم توي آب كه مامان نگذاشت. من هم تا آخر كار آقا محسن دنبالش بودم تا هر وقت مامان حواسش نبود دستمو بكنم توي آب (البته به مامان نگيد يكي دو دفعه كه هيچكي حواسش نبود اين كار را كردم. خيلي هم مزه داد.) نمي دانم مامان چرا آقا محسن را دعوا نكرد . اينهمه هم دستش را كرد توي آب.   
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳