رمز حرف زدن سپهر

 

مي‌دونيد چرا من آخر هر لغتي رو كه ياد مي‌گيرم يك "ت‌" اضافه مي‌كنم؟ مثل: بابات، قاقات، ماشيت، نونوت، شيشيرت، لالات. نمي‌دونيد چرا! خوب، من هم نمي‌گم چرا تا تو خماري بمونيد!(آخه خودم هم نمی‌دونم چرا!)

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٤

دزدگير ماشين بابا

بابا سوئيچش را روي ميز گذاشته بود و مامان داشت تلويزيون نگاه مي‌كرد و حواسش به من نبود. من هم زود سوئيچ را برداشتم كه ...چشمتان روز بد نبيند.يكدفعه صداي دزدگير ماشين درآمد. مسلمه كه تقصير من بود. من هم تا ديدم اوضاع خراب است سوئيچ را زودي دادم به مامان تا كسي نفهمد كار من بود. بعد بدو بدو رفتم به بابا توضيح بدهم كه دزدگير صدا مي‌دهد. اما حيف كه بابا زبون منو نمي‌فهمه و از مامان مي‌پرسيد چرا سپهر انقدر حرص مي‌خورد. منو باش كه غصه ماشين بابا رو مي خوردم. اصلا به من چه. سوئيچ دست مامان بود، نه من.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٤

مشکلات پسرخاله

پسر خاله بزرگتر داشتن اصلا هم خوب نيست. چون مامان دائم راه مي ره و مي گه :

- چرا تو هيچي نمي خوري. پسرخاله هر چي بهش مي دادند مي خورد.

- چرا تو انقدر ريزه ميزه هستي. پسرخاله همسن تو كه بود دوبرابر تو بود.

- چرا انقدر تو ماشين بي قراري مي كني. پسرخاله تو ماشين صداش در نمي اومد.

اما مامان هيچوقت به من نمي گه:

- چقدر تو پسر آرومي هستي. پسرخاله خيلي شيطنت مي كرد.

- چقدر تو پسر حرف گوش كني هستي. پسرخاله خيلي غد بود.

- چقدر تو مهربوني. پسرخاله اصلا دوست نداشت مامانش ني ني ديگه اي رو بغل كنه.

حالا خوبه اين پسرخاله رو سالي يكبار بيشتر نمي بينند!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤

هاپو

مامان و بابا داشتند فيلم نگاه مي‌كردند. به نظرم فيلم مال بچه‌ها بود. آخه من هم خوشم آمده بود و نشستم نگاه كردم. يكدفعه ديدم يك هاپو اومد. من هم گفتم: هاپ، هاپ. اما انگار هاپو خوشش نيامد چون آمد طرف من و داشت از تلويزيون مي‌آمد بيرون كه من جيغ زدم و پريدم بغل بابا. مثل اينكه هاپو از بابا ترسيد. چون برگشت به تلويزيون و ديگه سراغ من نيامد.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٤

ساشی‌شی

من روي خاله پرپر اسم گذاشتم."ساشي‌شي"  چرا؟ داستان دارد:

يكشب كه رفته بوديم پارك  خاله ستاره‌ها رانشون من داد و گفت: س... تا... ره . من هر چي فكر كردم ديدم اين لغت خيلي سخته. اما براي اينكه دل خاله را نشكنم گفتم سا شي شي . خاله هم كلي ذوق كرد. من هم براي اينكه بيشتر خوشحال شود هي تكرار كردم. از اون روز به بعد هروقت خاله را مي‌ديدم براي اينكه نشونش بدم حرفهايش را ياد گرفتم ستاره‌ها را نشون مي‌دادم و مي‌گفتم ساشي شي. خاله انقدر خوشحال مي‌شد كه من يواش يواش تا خاله را مي‌ديدم ياد ستاره‌ها مي‌افتادم. اين بود كه ديگه خاله را ساشي‌شي صدا زدم تا هم او خوشحال شود و هم من!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

کتابخونه

با مامان رفته بوديم پارك. توي پارك يك كتابخونه بود كه خاله پرپر اونجا داشت درس مي خوند. من اونو از پشت پنجره ديدم كه با يك عالمه دختر و پسر ساكت نشسته بودند و درس مي‌خوندند. من كمي توي پارك بازي كردم. يواش يواش داشت حوصله‌ام سر مي‌رفت. اما مامان نمي‌ذاشت برم طرف كتابخونه. منهم شروع كردم به قدم زدن و تا ديدم مامان حواسش به من نيست بدو بدو رفتم پشت پنجره كتابخونه و سرم را كردم تو و داد زدم "خاخا"!

نمي‌دونم چرا همه دست از درس خوندن كشيدند و آمدند بيرون.من فقط با خاله‌ام كار داشتم.نه با بقيه!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤

پسرخاله باهوش

خاله به پسرخاله گفته برو پياز بيار. پسرخاله رفته تخم مرغ آورده گفته مامان اين پيازه؟باز بگيد ايرانی ها وقتی می روند خارج استعدادهايشون شکوفا می شود. اين از پسرخاله فرنگ رفته من.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٤

کابينت تاريک

رفتم توي كابينت نشستم. ديدم خيلي تاريكه. نگاهي به سقف كابينت انداختم و گفتم:اشه! مامان خنديد و گفت: آخه تو كابينت كه چراغ نداره. خوب چي مي شه توي كابينت‌ها هم چراغ بذارند تا وقتي بچه‌ها ميرند اون تو روشن باشه.

نكته: اشه به زبان سپهري يعني روشن بشه.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٤