مامان ذوقمرگ

داشتم بازی می کردم. مامان هم وسط اتاق نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد.(طبق معمول) یکدفعه حس کردم دلم برای مامان تنگ شده . رفتم از پشت بغلش کردم و گفتم: مامی. نمی دونم چرا مامان ذوقمرگ شد.

پ.ن: خدا رو شکر جوجه های نوشی برگشتند

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

 

برای نوشی دعا کنيد.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

بلال مجانی

رفته بودم پارک. تو بغل بابا بودم. یک آقایی پشت سر بابا می مد و دوتا بلال دستش بود و داشت  یکیش  را گاز می زد. من بلال خیلی دوست دارم. برای همین همینجور به آقاهه نگاه می کردم و لبخند می زدم. تا اینکه آقاهه آمد جلو و اون یکی بلال را داد به من. مامان و بابا اولش کلی تعارف کردند. اما وقتی آقاهه رفت دوتاییشون تو بلال خوردن با من شریک شدند. من همه اش دو سه تا گاز بیشتر نزدم. نمی دونم مامان و بابا که بلال دوست داشتند پس چرا انقدر با آقاهه تعارف کردند. تازه اگر من به آقاهه زل نزده بودم که اصلا همین هم گیرشون نمی اومد.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

اولين جمله

سپهر(با اشاره به پنکه): دیدی اَ شد .

ترجمه: دیدی پنکه روشن شد.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

نه

سپهر تازه نه گفتن ياد گرفته.

 

بابا (با ذوق و شوق): سپهر، بابا رو دوست داري.

سپهر: نه!

بابا:

 

مامي(مامان بزرگ سپهر): سپهر، مامان ديگه بهت مي مي نمي ده؟

سپهر: نه

مامي: چه مامان بدي، بزنش!

سپهر مامان را مي‌زند.

مامي: ؟؟!!

مگه مي شه حرف بزرگتر رو گوش نكرد!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤