سفر

دارم می رم سفر. ديدن پسرخاله آمريکايی. چند روزی نيستم. وقتی برگشتم براتون تعريف می کنم که با پسر خاله چه آتيشهايی سوزونديم. بای

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤

چند تا از شيرينکاريهای سپهر

مامان خواب است.

سپهر بدو بدو به سمت مامان می آید.داد می زند: نوشی!

مامان از خواب می پرد: هان.. چی شده سپهر.

سپهر: خوابی؟

مامان (خواب آلود): آره مامان. خواب بودم.

سپهر خوشحال و شادان دنبال بازی اش می رود!

مامان:

 

ساعت 5 صبح است. همه خوابند.سپهر غلتی می زند و بیدار می شود. داد می زند: بابا

بابا با بی میلی چشمانش را باز می کند.

سپهر: بابا، خوابی؟

بابا بلند می شود: چیه سپهر؟

سپهر: بابا، پاشو.

بابا به طرف سپهر می رود. سپهر دستانش را برای بغل کردن دراز می کند.

بابا: چی می خواهی؟

سپهر: آبیس، نونوت، شیر...

بابا سپهر را بغل می کند تا به آشپزخانه ببرد. سپهر سرش را روی شونه بابا می گذارد و قبل از رسیدن به آب می خوابد.

بابا:

آیا سپهر واقعا تشنه اش بود؟؟!!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

سپهر حاضرجواب

مامان وخاله  خوابیده بودند. مامانی یک چشمش بسته بود و یک چشمش هم باز بود و منو می پائید. من هم مشغول شیطونی بودم. مامانی منو دعوا می کرد و می گفت: هیس، مامانت خوابه. اما من کار خودمو انجام می دادم. تا دیدم خاله موقع خواب عینکشو گذاشته کنارش. زودی برداشتم ودر رفتم. مامانی فهمید و داد زد: سپهر بیا اینجا. من هم جواب دادم: هیس، مامی خوابه!

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٤

درددلهای مامان سپهر

همیشه دوست داشتم پسرم مرا به اسم کوچک صدا کند. این کار را به دو دلیل دوست داشتم. اول اینکه احساس جوانی بهم دست می داد. دوم اینکه احساس نزدیکی با پسرم پیدا می کردم و حس می کردم علاوه بر مادر او دوست او هم هستم. وقتی سپهر به حرف افتاد به میل خودش مرا "می" صدا می زد. من در همین دوران داشتم فکر می کردم که یواش یواش به او یاد می دهم که مرا به اسم کوچک صدا بزند که دیدم این من نیستم که باید تصمیم بگیرم به چه اسمی صدا زده شوم. این سپهر است که تصمیم گرفت مرا "نوشی" صدا بزند. دیگه باورم نمی شد که سپهر به میل خودش اسم مرا مخفف هم بکند. فکر نمی کردم آرزوی مادرها در مورد پسرهایشان به این سرعت تحقق پیدا کند. خدا کند تمام آرزوهای من در مورد سپهر تحقق پیدا کند. این را گفتم که اگر در آینده در خاطرات سپهر اسمی از " نوشی" برده شد، آن را با نوشی مادر جوجه های وبلاگستان اشتباه نگیرید. نمی دانم شما مادرانی که خاطرات سپهر را می خوانید از اینکه بچه هایتان شما را با اسم کوچک( آن هم از نوع مخفف) صدا کنند چه حسی بهتون دست می دهد. من خوشحال بودم تا اینکه یک روز که از سرکار مطابق معمول رفتم خانه مادرم دنبال سپهر و او تازه از خواب بیدار شده بود و دنبال مادربزرگش می گشت که خانه نبود. برگشت از من پرسید"نوشی، مامی نیست؟" تازه از خودم پرسیدم مگه من مدادم؟؟!!

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤

خاله عصبانی

مامان رفت حمام و من را به خاله سپرد. تا دیدم خاله حواسش نیست رفتم پشت در حمام و دیدم در بازه. رفتم تو اما روی کفها لیز خوردم. گریه کردم. مامان متوجه من شد و آمد من را بغل کرد و با خاله دعوا کرد که چرا مواظب من نبوده. اما من گریه ام بند نمی اومد و هر چی مامان نوازشم کرد من باز هم گریه می کردم. مامان که دید من گریه می کنم شروع کرد به در آوردن لباسهای من و گفت: ببرمش حموم. تا این حرف را زد من گریه کردن یادم رفت و شروع کردن به خندیدن و نانای کردن. قیافه خاله دیدنی بود!

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤