آقا رفت؟

در تلویزیون یک آقایی صحبت می کند. بعداز چند دقیقه برنامه تموم شد.

سپهر : نوشی، آقا رفت؟

مامان: بله آقا رفت.

سپهر( با صدای بلندتر): آقا رفت؟

مامان (با صدای معمولی): بله مامان جان. آقا رفت.

سپهر( با فریاد): آقا رفت؟

مامان( تقریبا عصبانی با فریاد): بـــــــله، آقا رفت.

سپهر تعجب می کند.

سپهر( با صدای خیلی یواش): نوشی،آقا رفت؟

مامان(نجواکنان): بله مامان، آقا رفت.

سپهر شاد و خندان راهش را می کشد و می رود.

به نظر شما منظور سپهر چی بود؟

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤

خاطرات سفر

سفر خیلی خوبی بود. به من خیلی خوش گذشت. من تو سفر با همه دوست می شدم. همه جا سرک می کشیدم. یک عالمه نی نی دیدم. شبها هم از خستگی شام نخورده می خوابیدم. پسر خاله هم خیلی خوب بود. کلی از ماشینهایش را به من داد. ما دوتا کل هتل را به هم ریختیم. صبحها موقع صبحانه خانمها و آقایون خارجی آرام و بی صدا توی تراس نشسته بودند و از منظره و هوا استفاده می کردند که من و پسرخاله سر می رسیدیم و با سروصدا همه جا را به هم می ریختیم. مرغهای دریایی هم دوروبر ما پرواز می کردند و تا یکی از سر میزش بلند می شد می پریدند روی میز و نانهایش را می دزدیدند. از همه قشنگتر پیشی ها بودند که همه جا بودند، توی خیابونها؛ توی رستورانها، توی پاساژها، برعکس پیشی های اینجا اصلا هم از ما نمی ترسیدند. ما اونجا سوار یک ماشین خیلی گنده هم شدیم که بهش می گفتند مترو. خیلی جالب بود. موقع پیاده شدن من گریه کردم و پسرخاله هم میله های ماشین را محکم گرفته بود و پیاده نمی شد! سوار کشتی هم شدیم. اما نگذاشتند من بروم آب بازی. گفتند غرق می شی. فقط نمی دانم چرا یک روز همه همدیگر را بغل کردند و خداحافظی کردند و بعد هم پسرخاله کلی گریه کرد. من نمیدونم اون روز چی شد. فقط یادمه بعد از اون روز دیگه خاله و پسرخاله و باباش رو ندیدم. دلم براشون تنگ شده.

 

چند تا از شیرین کاریهای بچه ها در سفر

 

شب وقتی خاله اینها رسیدند هتل من خواب بودم و پسرخاله را ندیدم. فرداش صبح زود پسرخاله که طاقتش طاق شده بود با باباش آمدند جلوی در اتاق ما دنبال من. من که تازه از خواب بیدار شده بودم با دیدن یک بچه ذوق کردم و زودی باهاشون رفتم. اما وقتی وارد اتاقشون شدم احساس غریبی بهم دست داد. آخه هیچکی رو نمی شناختم. اومدم که گریه کنم یکدفعه چشمم به یک خانمی افتاد که شبیه مامانم بود. با اینکه او را نمی شناختم از اینکه شبیه مامان بود احساس خوبی بهم دست داد و فوری خندیدم. بعدا فهمیدم اون خاله بوده.

 

پسرخاله از مامان وباباش اصلا حساب نمی برد و هرچی اونها دعواش می کردند تحویل نمی گرفت. من هم که اصولا از نوزادی هنوز درک نکرده ام دعوا کردن یعنی چی. یکروز پسرخاله با کفش پرید رو تخت که مامان با کمی تحکم بهش گفت"مگه نگفتم با کفش رو تخت نرو!" پسرخاله گریه ای سر داد که بیا وببین. نمی شد ساکتش کرد. همون جا خاله پیشنهاد داد یک هفته بچه ها رو جابجا کنند. شاید در تربیت خانوادگیشون تاثیر مثبت بگذاره. من که موافقم.

 

کنار بندر پشت یک در آهنی گنده منتظر بودیم تا کشتی سوار شیم. من و پسر خاله به نرده ها چسبیده بودیم و داد و بیداد می کردیم. من سرم را از لای میله ها رد کردم که...چشمتون روز بد نبیند. دیدم دیگه نمی تونم سرم را از لای میله ها در بیارم. شروع کردم به گریه کردن و جیغ زدن. مامانم که این صحنه رو دید رنگش پرید. رویش را برگردوند و گوله گوله اشک می ریخت. اما خاله اومد جلو و با محاسبات ریاضی کمی سر منو چرخوند و از لای نرده ها درآورد. نمیدونم اگه خاله نبود من با این مامان نازک نارنجی چیکار می کردم. خوب شد بابا این صحنه رو ندید!

 

وقتی برگشتیم تهران مامان داشت چمدونها رو باز می کرد که دید توی یکی از ساکها کنترل تلویزیون اتاق هتله. وای، وای، وای، فکر می کنید کار کی باشه!!مهم نبود. باطریش تموم شده بود. کار نمی کرد.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤