الان ميام

مامان و بابا وبابا بزرگ و خاله و حتی گاهی مامانی لباس می پوشند و از خانه بیرون می روند و منو با خودشون نمی برند. هر چی هم من گریه می کنند می گند" الان میام".خیلی کار بدی می کنند.

سپهر کیف مامان را برداشته و روی دوشش انداخته و به سرعت به طرف در می رود.

خاله( با تعجب): سپهر، کجا می ری؟

سپهر(با خونسردی): الان میام.

خاله:

اگه کار خوبی نیست چرا شماها می کنید؟!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٤

ببخشيد!

همکار مامان بهش گفته بود که به نوه اش یاد داده که هر وقت کار بد می کند بگوید «ببخشید»

مامان موبایلش را زده بود به برق تا شارژ شود. من پریدم و شارژر را از تو برق کشیدم بیرون. مامان عصبانی شد و دوباره شارژر را زد به برق و به من گفت: بگو ببخشید.

من اهمیتی ندادم و رفتم دنبال بازی. تا دیدم مامان حواسش نیست پریدم و شارژر را دوباره از تو پریز کشیدم بیرون. مامان عصبانی شد. تا خواست دعوام کند من اخمهامو کردم تو هم و گفتم: بگو ببخشید، بگو ببخشید!

مامان:

با تشکر از همه دوستانی که تولد من را تبريک گفتند بايد اعلام کنم که من دومين سالگرد تولدم را پشت سر گذاشتم.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٤

چند تا از شيرينکاريهای سپهر

سپهر در را محکم بهم می کوبد. از صدای در می ترسد. می پرد بغل مامانش و با تعجب و ترس می گوید:نوشی، چی شد؟!

 

مامان جلوی آینه مشغول کشیدن دستی به سر و روی خودش است. سپهر سر می رسد و با اشاره به لبهایش داد می زند: بمال، بمال!

 

بابابزرگ سپهر مشغول چایی دم کردنه. قوری را که برمی دارد سپهر داد می زند: نکن، نکن، جیزه!

 

سپهر توپش را انداخت. توپ قل خورد و دور رفت.

مامان: سپهر توپت رفت.

سپهر: خدا مرگم بده، توپ رفت.

مامان:

 

پ.ن: بچه ها لغت هایی که بزرگترها به کار می برند خیلی سریع یا دمی گیرند و تکرار می کنند. اما کاربرد این لغات را چطور و چه وقت یاد می گیرند، خدا می داند.

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٤

تولدت مبارک

                                      تولدت مبارک، سپهر جان

 

جمعه تولد من بود. سوت، هورا، دست، تولد، تولد،... شمع ها رو فوت کنید، کادو چی آوردید!

پسرخاله آمریکایی زنگ زده بود تا تولد سپهر را تبریک بگوید.

مکالمه تلفنی سپهر با پسرخاله:

(سپهر تقریبا داد می زند.)

-         الو...الو... علی... علی

-         ...

-         الو...علی... کجائی؟

-         ...

-         علی...لی سوئیچ بابوس پیشی برد.

-         ...

-         علی...علی... جان؟...جان؟...

-         ...

ظاهرا پسرخاله داشته از اون طرف از سپهر دعوت می کرده که در جشن تولدی که آخر هفته دعوت داشته همراهیش کند.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٤

سپهر بهانه گير

طبق معمول صبح جمعه زودتر از مامان و بابا از خواب بیدار شدم. اومدم پهلوی آنها دراز کشیدم. حوصله ام سر رفت. اول آب خواستم. بعد شیر خواستم. شیر خوردنم که تموم شد دیگه واقعا حوصله ام سر رفت. به مامان اصرار کردم: نوشی، پاشو!

مامان: چیکار داری که من بلند شم؟

کمی فکر کردم. گفتم: شیر.

مامان گفت: شیر که الان خوردی.

دیدم راست می گه. هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد. آخرش یکدفعه یاد یک چیز مهم افتادم. گفتم: چایی داری؟!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٤

قفل کردن ماشين

دزدگیر ماشین بابا اسباب بازی من است. اسمش " لی-سوئیچ" است. یعنی که با بقیه "لی"ها ( کلیدها) فرق داره.

سوار ماشینم بودم و لی-سوئیچ بابا هم دستم بود. وقتی از ماشین سواری خسته شدم، پارکش کردم و ازش پیاده شدم. بعد لی-سوئیچ را طرف ماشینم گرفتم و با همان ژستی که بابا ماشینش را قفل می کند، ماشینم را قفل کردم.

تازه فهمیدم که مامان تمام مدت حواسش به من بوده و وقتی من ماشینمو قفل کردم کلی ذوق کرد و با هیجان بابا رو صدا کرد و براش تعریف کرد. بابا که باورش نمی شد کلی از من خواهش کرد که دوباره ماشینو قفل کنم. اما مگه آدم دوبار ماشينو قفل می کنه؟! نمی دونم این آدم بزرگها برای چی الکی انقدر ذوق زده شدند.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤