سپهر مجلس عزا را به هم می زند!

رفتيم خونه عمه جون. همه ناراحت بودند. مامان هم گريه کرد. (من خيلی ناراحت شدم. آخه تا بحال گريه مامان رو نديده بودم.) من ديدم که اينطوری نمی شه. شروع کردم به زبون ريختن و بازی کردن تا بالاخره يواش يواش همه شروع کردند به خنديدن. تا اينکه يکی منو برد توی آشپزخونه تا گربه‌ای که اومده بود پشت پنجره حياط خلوت رو ببينم. من هم که خيلی هيجانی هستم از ذوقم يک جيغ بنفش کشيدم. اما نمی دونم چرا گربه ترسيد و در رفت. دختر عمه مامان که داشت تا اون لحظه گريه می کرد چنان خنده ای کرد که مامان برای جلوگيری از آبروريزی جلوی مهمونهای غريبه ( که برای تسليت آمده بودند) جلوی دهنشو گرفت.

فقط نمی دونم چرا اون گربه که می گفتند سالها می اومده پشت اون پنجره تا غذا بگيره ديگه نيومد.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤

سپهر عصبانی می شود

سپهر گوشی موبایل خودش را دستش گرفته و راه می رود و با عصبانیت با شخصیت فرضی اون طرف خط داد و بیداد می کند.

بابا: سپهر، با کی دعوا می کنی؟

سپهر: خانمه!

بابا:

سپهر در آخر مکالمه اش با خانم عصبانی شده و موبایل را پرت می کند!

مامان و بابا:

بچه ها تمام رفتار آدم بزرگها را تقلید کرده و در دنیای فرضی خودشان به کار می گیرند. حتما سپهر دادو بیداد کردن با موبایل را از بزرگترها یاد گرفته. اما امکان ندارد که هیچکدام از بزرگترهای سپهر وقتی خیلی از مکالمه تلفنی شان عصبانی شده باشند گوشی موبایل را پرت کنند!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤

سپهر راستگو

رفتیم برای مامان پالتو بخریم. توی یک مغازه مامان یک پالتو پوشید که به نظر همه قشنگ بود. اما مامان دودل بود. آخرش تصمیم گرفت باز هم بگردد. خلاصه ما کلی گشتیم و خسته شدیم. اما مامان پالتو مورد نظرش را پیدا نکرد. وقتی که همه خسته شده بودیم مامان گفت که برگردیم و همان پالتو اولی را بخریم. ما به همان مغازه برگشتیم. تا وارد شدیم من به آقای فروشنده که خیلی هم خوش اخلاق بود گفتم: هیچی گیرشون نیومد!

آقاهه خیلی خوشش اومد و گفت: من که می دونستم.

اما بابا اصلا از حرف من خوشش نیومد. بخصوص وقتی که آقای فروشنده تخفیف نداد.خوب، من راستشو گفتم.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤

مامان بزی

سپهر به خوبی  با شرکت رفتن هر روزه مامان و بابا کنار آمده است.

مامان کنار سپهر خوابیده و داره براش قصه شنگول و منگول می گه.

مامان: ...مامان بزی صبح که می شد می رفت صحرا...

سپهر: مامان بزی رفت شرکت؟

مامان:

ظاهرا سپهر به اين نتيجه رسيده که همه مامانها بايد بروند شرکت. حالا می خواهد آدم باشد يا بز باشد يا...

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤