سپهر فقير

 

سپهر بابا فيروز(كه همان بابوس تكميل شده است) را بغل كرده است. خاله مي گويد: اين باباي منه.

سپهر: نه، باباي خودمه.

خاله: مگه تو خودت بابا نداري؟

سپهر: بابا اميد دارم. بابا فيروز دارم. بابابزرگ دارم. مامان منيژ دارم. مامان نوشي دارم. خاله پري دارم. عمه دارم. ماشين قرمز دادم. پول هم ندارم!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

سپهر و حرف بد

سپهر متاسفانه از اطرافيان سه تا حرف بد ياد گرفته كه گاهي تكرار مي كند.

1-     پدس غوله: يعني پدر سوخته كه ورد زبون خيلي از بزرگترهاست و خيلي ها اصلا آن را حرف بدي نمي دانند.

2-     بي وجدان: كه بعضي از دوستان ناباب مامان و بابا يادش دادند.

3-     زهرمار: كه اصلا معلوم نيست كي و كجا ياد گرفته و خوشبختانه خيلي كم تكرار مي كند.

البته يك دوست خوب مامان هم دو تا كلمه خوشگل يادش داده كه راه مي رود و تكرار مي كند.

1-     جيگر طلا

2-     پسر طلا

 

 

پسر خاله آمريكائي از مامانش دو تا ني ني خواسته كه از بيمارستان بخرند. يكيش دختر باشه و يكي پسر. اما وقتي مامان براش توضيح داده كه وقتي دو تا ني ني داشته باشند مامان ديگه نمي تونه به كارهاي او برسد و او بايد بعضي كارهايش را خودش انجام بدهد، فكرهاشو كرده و گفته: اگه من نتونم كارهامو خودم انجام بدم مي توني ني ني ها رو پس بدي؟!

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

سپهر و باباش

بابا روي صندلي نشسته.صندلي را جلو مي كشد و از كشيدن آن صدائي بلند مي شود.

سپهر: آخ، آخ، پي پي كردي؟ بريم بشورمت.!

بابا:

 

 

بابا مشغول لباس پوشيدن است. سپهر با دقت بابا را نگاه مي كند. بعد مي پرسد: بابا اميد، تو پوشك نداري؟

بابا:

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

سپهر و مهدکودک

سپهر قرار است از اول ماه به مهد كودك برود. مامان سفارشهاي لازم را مي كند كه مثلا وقتي آب خواست، از خانم مربي بخواهد، وقتي پي پي كرد به خانم مربي بگويد كه بشورتش. به حرف خانم مربي گوش كند و...

صبح اولين روز ماه است. سپهر در حال آماده شدن است.

بابا: سپهر وقتي از در مهد كودك رفتي تو، چيكار مي كني؟

سپهر: پي پي مي كنم!

 

سپهر از مهدكودك برگشته است.

مامان: سپهر، اسم خانم مربي ات چيه؟

سپهر: پشگل!

 

سپهر دو روز اول را با خوبي و خوشي مي رود. روز سوم با گريه مي رود. روز چهارم اصلا حاضر نيست برود. و بالاخره آخر هفته سرما مي خورد و تب مي كند.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥