چشامو ببين

سپهر و بابا اميد با هم اختلاف نظر پيدا كردند. سپهر گريه سر مي دهد. مامان منيژ از طبقه پائين سپهر را صدا مي زند كه پيشش برود. سپهر كه تازه گريه اش تمام شده با ديدن مامان منيژ اداي گريه كردن در مي آورد.

خاله پري ناز: برو كلك. تو كه بهت بر نمي خوره كه گريه كني.

سپهر اول نگاهي توي آينه مي اندازد. بعد رو به خاله مي كند و مي گويد: چشمامو ببين!

خاله:

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥

سپهر سر شکسته

سپهر اصلا از كارهائي كه در مهدكودك مي كنند حرفي نمي زند. اگر هم از او چيزي بپرسند، اطلاعات غلط مي دهد.

مامان: سپهر تو مهدكودك زمين خوردي؟

سپهر: زمين خوردم.

مامان: بعدش چي شد؟

سپهر: سرم شكست.

مامان:

(عمرا اگر سپهر معني سر شكستن را بداند!)

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥

سپهر و جيش و پی پی و ...

۱-

سپهر در مورد استفاده بزرگترها از دستشوئي كنجكاوي نشان مي دهد. در راستاي همين كنجكاوي،‌رفته بود در توالت فرنگي را باز كند. اما نتوانسته بود. آمد به مامانش گفت: چرا در جيشش باز نمي شه؟

 

۲-

سپهر در حال آشنايي با عمليات مهم و حياتي توالت رفتن است.

روي لگن مي نشيند. اما وقتي جيشش نمي آيد مي گويد: نوشي، جيش رو روشن كن.

 

۳-

سپهر تازه دارد با شكل و شمايل پي پي آشنا مي شود. هربار بعد از پي پي ، آن را نگاه ميكند.

مامان منيژ دلمه بادمجان درست كرده. مامان يك دلمه توي بشقاب گذاشته و مي خواهد بخورد كه سپهر جلو مي‌آيد و با تعجب مي پرسد: اين پي پي يه؟

مامان:

(شما بوديد دلمه رو مي خورديد؟!)

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥