سپهر و پسرخاله

سپهر و پسرخاله آمریکائی سه هفته با هم بودند. به ندرت از هم دور می شدند. اوایل به شدت با هم دعوا می کردند. پسرخاله عصبانی می شد و داد می زد و سپهر به سبک فیلمهای هندی به سمت اتاق می دوید و خودش را روی تخت می انداخت و های های گریه می کرد. وقتی ازش می پرسیدند که چرا گریه می کند، می گفت: علیرضا منو دوست نداره.

بالاخره بعد از چند روز یاد گرفتند که چطوری با هم بازی کنند. سپهر هم یاد گرفت که گاهی ممکن است چیزی برخلاف میلش اتفاق بیفتد و او برای بدست آوردن خیلی چیزها باید تلاش کند. البته تلاش او محدود می شد به پناه بردن به مامانش یا جیغ کشیدن و در نهایت کتک زدن. بالاخره سپهر هم یاد گرفت!

خاله گاهی مجبور بود برای جلوگیری از شیطنتهای بی حد پسرخاله او را تنبیه کند. تنبیه او رفتن به یک اتاق دیگر و محروم شدن از بازی با سپهر بود. این حرکات برای سپهر که تا بحال تنبیه نشده بود خیلی جالب بود و حکم بازی را داشت. اصرار داشت که در اتاق را باز کند و ببیند خاله با پسرخاله چه می گوید و او چرا در یک اتاق دیگر است. این تنبیهات به شدت روی پسرخاله اثر داشت و او را برای چند دقیقه ای آرام می کرد!

یکبار که سپهر کار بدی کرده بود، مامان تصمیم گرفت او را به سبک خاله تنبیه کند. سپهر را توی اتاق فرستاد و در را بست. سپهر شروع کرد به گریه کردن( البته کیست که نفهمد سپهر ادای گریه کردن را درمی آورد.) بعد از چند دقیقه ای مامان رفت که از سپهر عذر خواهی بشنود. اما سپهر یکدفعه گریه ساختگی اش را قطع کرد و گفت: برو بیرون. در رو ببند.

اینجا بود که مامان فهمید یک نسخه را نمی توان برای همه بچه ها پیچید.

اما بشنوید از پسرخاله:

در یک مجلس مهمانی که همه فامیلهای بزرگ و کوچک بودند و خاله داشت فامیلهایش را برای پسرخاله معرفی میکرد، پسرخاله متعجبانه گفت: چرا توی ایران همه مامان دارند؟

( واقعا این سوالی است که جای بحث فراوان دارد.)

پسرخاله به شدت اصرار داشت فارسی حرف بزند. هر لغتی را که معنی فارسی اش را نمی دانست انقدر سوال می کرد تا معادل آن را پیدا کند. کمتر لغت انگلیسی بکار می برد. اما کابرد لغات فارسی اش هم جالب بود. به مهمون می گفت"میمون" و به میمون می گفت"میمان"

مامان منیژ برای پسرخاله دلمه درست کرده بود. پسرخاله به مامانش می گوید: تو هم بلدی از این پلوهای خوشمزه درست کنی که می ریزند توی فلفل و درش رو می بندند؟

روزهای اول که هنوز خواب پسرخاله با ساعت ایران هماهنگ نشده بود و 5 صبح بیدار بود، مامانش برای اینکه سروصدای او مزاحم سایر افراد خانه نشود، او را به نانوائی برد تا هم نانی بخرند و هم پسرخاله نانوائی های سنتی ایران را ببیند. آنموقع صبح در صف نانوائی کسی جز دو سه تا سرباز و پیرمردهای بازنشسته سحرخیز نبوده است. پسرخاله با تعجب به مامانش می گوید: چرا توی صف هیچ خانمی جز تو نیست؟

( راستی توی آمریکا مردها نان می خرند یا زنها؟!)

و اما سپهر که همه اعتراف کردند در برابر شیطنتهای پسرخاله، پسر آرام و خوبی است، خودش هم باورش شده بود که اصلا بچه شیطونی نیست. وقتی خاله خیلی از دست پسرش عصبانی بود، گفت: خاله نازی، چرا علیرضا تو رو حرص می ده، من اصلا مامان نوشی رو حرص نمی دم!

(به قول معروف مشک آن است که خود ببوید...)

حالا چند روزی است که پسرخاله برگشته است. سپهر هنوز سراغش را می گیرد. اما وقتی صبحها تنهایی توی حیاط آب بازی می کند، همه جای خالی پسرخاله را به شدت حس می کنند.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٥