دکتر، سفته!

سپهر رفته مطب دكتر. دكتر مهربون هميشه روي ميزش شكلات دارد و به بچه ها مي دهد. سپهر سهم خودش را که دو تا شكلات بست برداشته و از اتاق دكتر خارج مي شود.

توي سالن انتظاريك نوزاد مي بيند. بر مي گردد به اتاق دكتر و يك شكلات ديگر براي اون بچه مي خواهد. دكتر شكلات سوم را به او مي دهد. سپهر بر مي گردد تا شكلات را به دوستش بدهد. اما او خيلي كوچك است و مامانش مي گويد چون شكلات سفت است  نمي تواند بخورد.

سپهر دوباره به مطب دكتر بر مي گردد و شكلات را پس مي دهد و مي گويد: دكتر،‌سفته. نمي تونه بخوره!

 

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥

تولدت مبارک

پسر عزيزم.

تولدت مبارك.

 امروز سومين سالگرد تولد توست. سه سال است كه تو در كنار ما هستي و با آمدنت دنياي ما را تغيير دادي. دنيايي كه شادي واقعا به رنگ شادي در آمده و غمها از خانه ما رفته است. پسرك قشنگم، تو كه از همه دل مي بري و هر كس با يكبار ديدنت از تو خوشش مي آيد.نمي دانم در چه سالي خواهي بود روزي كه اين نوشته ها بخواني. اما من هميشه به بزرگ شدنت فكر مي كنم. وقتي مرا در آغوش مي كشي و مي بوسي از خودم مي پرسم تا كي به اين كار ادامه خواهي داد. وقتي به من مي گويي دوستم داري فكر مي كنم تا كي مي توانم اين جمله دلنواز را از زبان تو بشنوم. وقتي از آمدنم خوشحال مي شوي و از رفتنم غمگين از خود مي پرسم تا كي از بودن با من لذت مي بري. من كه تا چند سال ديگر پا به ميانسالي مي گذارم و تو پسرم نوجواني خواهي شد مثل همه نوجوانان ديگر عاشق تنهايي وخلوت كردن وپوشاندن احساسات از پدر و مادر. عين خودمان. ما هم اين دوره ها را گذرانده ايم. آنموقع ها كه اتاقمان حريم خصوصي مان بود و مادر وپدر را به آن راه نمي داديم. آنموقع ها كه دنبال يك ساعت بدون مادر وپدر و تنها در خانه ماندن بوديم. آنموقع كه هيچ از احساسات و عواطف مادر وپدر نمي دانستيم و عشق مان را به آنها ابراز نمي كرديم. تا آن زمان چقدر مانده؟

روزي صدبار به خودم مي گويم تا باور كنم كه تو يك هديه الهي هستي،‌يك امانت، يا يك وظيفه كه من خودم خواستيم به گردنم بيفتد. روزي صدبار مرور مي كنم كه انتظار پاسخي از جانب تو نداشته باشم. چرا كه آنچه من انجام مي دهم وظيفه اي است كه خدا بر من محول كرده است و تو بي تقصيري. بارها و بارها جواني تو را تصور كردم كه تو به راه خود مي روي، مي تواني حتي از من وپدرت دور شوي، مي تواني مسير زندگيت را خودت انتخاب كني، شريك زندگيت بايد به ذائقه تو خوش باشد و...

اما تو هنوز به محبتهاي من پاسخ مي دهي. هنوز جمله «دوستت دارم» را برايم تكرار مي كني. هنوز از بودن با من لذت مي بري. تو با دستهاي كوچكت مرا نوازش مي كني و به من حس خوشايند محبوب بودن را مي دهي. من هنوز تنها محبوب دنياي تو هستم. من قدر اين روزها را مي دانم و به خودم مي بالم كه خدا مرا از بين اينهمه آدم براي مادري تو انتخاب كرد.

عزيزم تولدت مبارك

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥

باز هم سپهر و جيش و پي پي

 

سپهر گوشه اتاق ايستاده و قيافه غمزده اي به خودش گرفته.

مامان:‌سپهر چي شده؟

سپهر: حرص مي خورم.

مامان: واي، چرا؟

سپهر: پي پي ام سفته!

مامان:

 

سپهر گاهي از رفتن به دستشوئي طفره مي رود و بابا و مامان مجبورند او را به زور دستشوئي ببرند.

بابا سپهر را به دستشوئي مي برد. سپهر يك عالمه جيش مي كند.

بابا: سپهر اينهمه جيش داشتي نمي آمدي دستشوئي.

سپهر: اين كه جيش نيست. نوشابه است.

بابا:

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ،۱۳۸٥