اگه نماز بخونی...

بابا اميد نماز مي خواند. سپهر جلو مي آيد و روي شانه بابا مي زند و مي گويد:

نمازتو بخون. نماز بخوني مي برمت سرزمين خجايب!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥

پارکينگ کجاست؟

قرار است يك جلسه كاري در خانه اجرا شود. مامان،‌بابا،‌بابا فيروز و چند نفر ديگر دور ميز مي نشينند و در مورد خانه جديدي كه قرار است ساخته شود، بحث مي كنند.سپهر هم روي يك صندلي مي نشيند و به مامانش مي گويد: من سروصدا نمي كنم. مي خوام اينجا بنشينم.

الحق هم سروصدا نمي كند و به حرفها گوش مي دهد. چند دقيقه اي از جلسه مي گذرد و روي ميز نقشه خانه را پهن مي كند. سپهر بلند مي شود و روي صندلي مي ايستد.

مامان:‌سپهر،‌بشين.

سپهر: مي خوام نقشه رو ببينم. پاركينگ كجاست؟

اينجا بود كه مامان و بابا فهميدند كه بچه ها همان چيزهايي را ياد مي گيرند كه بزرگترها در خانه در موردشان صحبت مي كنند.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥