حرف حساب

صبح است و مامان سپهر را براي مهدكودك آماده مي كند. مامان در حال آدامس خوردن است.

سپهر: من هم آدامس مي خوام.

مامان: آدامس خوردن توي مهدكودك زشته.

سپهر: آدامس خوردن توي شركت بد نيست؟

مامان:...

حرف حساب كه جواب نداره.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦

سپهر و خاله پری

سپهر هميشه با خاله پريناز شوخي مي كند و با اينكه خاله از او حداقل 16 سال بزرگتر است سپهر او را آدم بزرگ به حساب نمي آورد. اين هم نمونه هايي از شوخي ها سپهر با خاله:

 

سپهر صبحانه اش را كه شامل دو سه تا لقمه كره و عسل است با يك ليوان شير خورده است. خاله سر ميز صبحانه مي آيد و براي خودش يك ساندويچ كره و عسل درست مي كند. سپهر هم با ديدن او ساندويچ مي خواهد. مامان خيال مي كند سپهر بهانه گرفته است و گرسنه نيست. از خاله خواهش مي كند ساندويچش را به او بدهد و خيال مي كند سپهر يك گاز مي زند و ساندويچ را پس مي دهد. اما در برابر چشمان حيرت زده مامان و خاله سپهر تمام ساندويچ خاله را مي خورد!!!

 

خاله براي خودش شلغم پخته است. چند تا توي يك بشقاب مي گذارد و آن را روي ميز مي گذارد و مشغول خوردن مي شود. بعد از خوردن يك شلغم براي انجام كاري مي رود. سپهر از دور بدو بدو مي آيد و چنگال را بر مي دارد و داخل يك شلغم فرو مي كند و در برابر چشمان متعجب مامانش( كه تا بحال شلغم خوردن سپهر را نديده است) شلغم را به دهانش مي برد و .... چشمتان روز بد نبيند. قيافه سپهر شد اينجوري    شلغم را تف كرد و گفت: بدمزه بود.

اينجا بود كه سپهر فهميد نمي شه هميشه هم سر خوراكي با خاله پري كل انداخت.

 

خاله با ماشين باباش آمده مهدكودك دنبال سپهر. سپهر عقب ماشين نشسيته و با قيافه شيطنت آميز مي گويد: خاله يه وقت تصادف نكني بزني به درخت. هه هه هه

وقتي خاله مي خواهد برود به پاركينگ سپهر مي گويد: حالا بلدي رانندگي كني؟

خلاصه انقدر خاله پري را مسخره مي كند كه خاله اعتراف مي كند اگر سپهر فقط كمي بزرگتر بود وسط راه پياده اش مي كرد.

 

 

سپهر وارد خانه بابافيروز مي شود. بابا فيروز بغلش مي كند و بوسش مي كند. سپهر از توي بغل بابا فيروز به خاله پري نگاه مي كند و مي گويد: ببين بابات بغلم كرده!

خاله:

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦