سلام
اسم من سپهر است. من 15 مهر ماه 1382 به دنيا آمده ام. اين هم عكس تويد يكسالگي من است. البته من در موقع گرفتن اين عكس خيلي خسته بودم و خوابم مي آمد. اما چون از اين نور كه در عكس مي بينيد خوشم مي آمد ترجيح دادم بيدار بمانم تا ببينم چه خبر است. البته من دوست داشتم اين نور عجيب را دستم بگيرم . اما چون ديدم مامانم نمي گذارد به آن دست بزنم ، ترجيح دادم فقط به آن نگاه كنم.اونشب به من خيلي خوش گذشت. به خصوص با اون آقاي چاق كه بهش مي گفتند دائي اكبر و من تا حالا نديده بودمش خيلي خنديدم. ازش خوشم آمد و دوست داشتم همه اش بروم بغل اون تا باهاش بازي كنم. اما نمي دانم چرا ديگه خونه ما نمي آيد. اما از اون خانمه كه خيلي به خودش رسيده بود و موقع بغل كردن من هي مواظب بود موهايش به هم نخورد اصلن خوشم نمي آيد. نمي دانم چرا انقدر هم ما خانه اش مي رويم.اگر مي تونستم به مامان و بابا حالي كنم كه از اين خانم خوشم نمي آيد خوب مي شد.خدايا آخه تا كي بايد صبر كنم تا به من اجازه بدهي با مامان و بابا حرف بزنم.؟

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳