کالسکه گران قيمت

مامان و بابا براي من يك جفت كفش خريدند كه وقتي باهاش راه مي روم سوت مي زند. من خيلي ذوق كردم و فكر كردم از وقتي كفش بپوشم ديگه مي تونم راه بروم. اما فرداش كه رفتيم پارك با اينكه كفش پاي من بود باز هم مرا سوار كالسكه كردند. من هم شروع كردم به جيغ زدن و گريه كردن و انقدر اين كار را ادامه دادم تا مامان وبابا از مردم خجالت كشيدند و مرا ازكالسكه در آوردند. اول بابا مرا بغل كرد كه بد نبود. بعد مرا روي زمين گذاشتند و دستهاي من را گرفتند و من خودم راه رفتم. خيلي كيف داد. به خصوص كه بين مامان وبابا راه مي رفتم.اما بعد ازمدتي دوباره مرا سوار كالسكه كردند و اين بار هر چي هوار زدم اهميت ندادند. من نمي دانم چطوري به اينها حالي كنم كه يا مرا بغل كنند يا بگذارند راه بروم. درسته كه من خوب بلد نيستم راه بروم و بايد دست مرا بگيرندو يك كمي هم كج و كوله راه مي روم. اما بالاخره كه ياد مي گيرم. مگه نه؟
پ.ن.- آخه من كه مي دونم مامان وبابا براي چي مرا به زور توي كالسكه مي گذارند. چون كلي پول براي اون كالسكه داده اند. خوب ، مي خواستند ندهند. به من چه!
  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳