آب بازی با لباس

مامان در حمام بود و بابا پاي تلفن. من گريه كنان به سمت در حمام رفتم تا اعتراض كنم كه چرا مرا نبرده. اما در كمال تعجب ديدم در حمام باز است.  صداي آب از پشت پرده حمام مي‌آمد و آب و كف بود كه كف حمام پر بود. بهترين فرصت بود. شيرجه رفتم وسط حمام توي آبها و كفها. جالب بود كه مامان نفهميد. تا بابا تلفنش تمام شد و مرا صدا زد و وقتي ديد هيچ صدائي نمي آيد در حمام را باز كرد و ديد كه من بالا سر چاه حمام نشسته‌ام و كف بازي مي‌كنم. تازه مامان متوجه شد و داد زد: «سپهر لباس مهموني ات خيس شد.» مگه مهم بود؟

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳