سپهر و ميز تلويزيون

مامان و بابا براي اينكه من با دگمه هاي تلويزيون بازي نكنم روشهاي مختلفي را آزمايش كردند، مثل چسب زدن روي دگمه ها، يا پشتي گذاشتن جلوي تلويزيون. تا اينكه يك روز رفتند مغازه و ميزهاي مختلف تلويزيون را ديدند و مرا جلوي ميزها نگه مي‌داشتند تا ببينند دستم به تلويزيون مي‌رسد يا نه و بالاخره يك ميز انتخاب كردند كه خيلي بلند بود.آن را خريدند و به خانه آوردند و تلويزيون را روي آن قرار دادند. من اولش كمي ذوق كردم و دور ميز چرخيدم و با آن بازي كردم. بعد توجهم به تلويزيون جلب شد كه اون بالا بود. كمي جلو و عقب رفتم. دستم را به لبه ميز گرفتم و بلند شدم و خودم را حسابي كشيدم و نوك پنجه ايستادم و بالاخره دگمه تلويزيون را فشار دادم. يكدفعه ديدم مامانم جيغ مي‌زند« واي اينهمه پول ميز تلويزيون داديم، اما باز هم دستش رسيد.» من نمي‌فهمم آنها چه فكري پيش خودشان كرده‌اند. فكر كردند من هيچوقت بزرگ نمي شوم؟

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳