حکايت من و پشتی


مامان پشتي را گذاشته جلوي در اون اتاقي كه اكثر اوقات تاريكه و توش پر كاغذه. ديشب بابا رفته بود توي اون اتاق و اتاق روشن بود. من هم رفتم و دستم را به لبه پشتي گرفتم و ايستادم تا بتوانم بابا را از بالاي پشتي ببينم. بابا حواسش به من نبود. براي همين شروع كردم به سروصدا كردن وتكان دادن خودم تا بابا من را ببيند كه يكدفعه ديدم همه دنيا تكان خورد و من كه تا اون موقع داشتم بابا را ميديدم ديدم موكت جلوي چشما نم است و تا اومدم تكون بخورم سرم خورد به زمين. زياد دردم نگرفت. اما از اينكه ديدم مامان دارد مي خندد حسابي بهم برخورد. بجاي بغل كردن من داره مي خنده. بايد اونموقع كه در بهشت مامان و بابايم را انتخاب مي كردم چشم و گوشم را بيشتر باز كردم. اما حالا كه گذشته مي دانم چطور باهاشون رفتار كنم تا اوني شوند كه من مي خواهم. ديشب چنان گريه اي راه انداختم كه خودم هم تعجب كردم. اما مامان با اينكه مرا بغل كرده بود باز هم مي خنديد و مي گفت خيلي بامزه افتاد. نمي دانم از كجا فهميد گريه من الكي است.   
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳