هاپو

مامان و بابا داشتند فيلم نگاه مي‌كردند. به نظرم فيلم مال بچه‌ها بود. آخه من هم خوشم آمده بود و نشستم نگاه كردم. يكدفعه ديدم يك هاپو اومد. من هم گفتم: هاپ، هاپ. اما انگار هاپو خوشش نيامد چون آمد طرف من و داشت از تلويزيون مي‌آمد بيرون كه من جيغ زدم و پريدم بغل بابا. مثل اينكه هاپو از بابا ترسيد. چون برگشت به تلويزيون و ديگه سراغ من نيامد.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٤