بلال مجانی

رفته بودم پارک. تو بغل بابا بودم. یک آقایی پشت سر بابا می مد و دوتا بلال دستش بود و داشت  یکیش  را گاز می زد. من بلال خیلی دوست دارم. برای همین همینجور به آقاهه نگاه می کردم و لبخند می زدم. تا اینکه آقاهه آمد جلو و اون یکی بلال را داد به من. مامان و بابا اولش کلی تعارف کردند. اما وقتی آقاهه رفت دوتاییشون تو بلال خوردن با من شریک شدند. من همه اش دو سه تا گاز بیشتر نزدم. نمی دونم مامان و بابا که بلال دوست داشتند پس چرا انقدر با آقاهه تعارف کردند. تازه اگر من به آقاهه زل نزده بودم که اصلا همین هم گیرشون نمی اومد.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤