خاله عصبانی

مامان رفت حمام و من را به خاله سپرد. تا دیدم خاله حواسش نیست رفتم پشت در حمام و دیدم در بازه. رفتم تو اما روی کفها لیز خوردم. گریه کردم. مامان متوجه من شد و آمد من را بغل کرد و با خاله دعوا کرد که چرا مواظب من نبوده. اما من گریه ام بند نمی اومد و هر چی مامان نوازشم کرد من باز هم گریه می کردم. مامان که دید من گریه می کنم شروع کرد به در آوردن لباسهای من و گفت: ببرمش حموم. تا این حرف را زد من گریه کردن یادم رفت و شروع کردن به خندیدن و نانای کردن. قیافه خاله دیدنی بود!

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤