درددلهای مامان سپهر

همیشه دوست داشتم پسرم مرا به اسم کوچک صدا کند. این کار را به دو دلیل دوست داشتم. اول اینکه احساس جوانی بهم دست می داد. دوم اینکه احساس نزدیکی با پسرم پیدا می کردم و حس می کردم علاوه بر مادر او دوست او هم هستم. وقتی سپهر به حرف افتاد به میل خودش مرا "می" صدا می زد. من در همین دوران داشتم فکر می کردم که یواش یواش به او یاد می دهم که مرا به اسم کوچک صدا بزند که دیدم این من نیستم که باید تصمیم بگیرم به چه اسمی صدا زده شوم. این سپهر است که تصمیم گرفت مرا "نوشی" صدا بزند. دیگه باورم نمی شد که سپهر به میل خودش اسم مرا مخفف هم بکند. فکر نمی کردم آرزوی مادرها در مورد پسرهایشان به این سرعت تحقق پیدا کند. خدا کند تمام آرزوهای من در مورد سپهر تحقق پیدا کند. این را گفتم که اگر در آینده در خاطرات سپهر اسمی از " نوشی" برده شد، آن را با نوشی مادر جوجه های وبلاگستان اشتباه نگیرید. نمی دانم شما مادرانی که خاطرات سپهر را می خوانید از اینکه بچه هایتان شما را با اسم کوچک( آن هم از نوع مخفف) صدا کنند چه حسی بهتون دست می دهد. من خوشحال بودم تا اینکه یک روز که از سرکار مطابق معمول رفتم خانه مادرم دنبال سپهر و او تازه از خواب بیدار شده بود و دنبال مادربزرگش می گشت که خانه نبود. برگشت از من پرسید"نوشی، مامی نیست؟" تازه از خودم پرسیدم مگه من مدادم؟؟!!

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤