سپهر حاضرجواب

مامان وخاله  خوابیده بودند. مامانی یک چشمش بسته بود و یک چشمش هم باز بود و منو می پائید. من هم مشغول شیطونی بودم. مامانی منو دعوا می کرد و می گفت: هیس، مامانت خوابه. اما من کار خودمو انجام می دادم. تا دیدم خاله موقع خواب عینکشو گذاشته کنارش. زودی برداشتم ودر رفتم. مامانی فهمید و داد زد: سپهر بیا اینجا. من هم جواب دادم: هیس، مامی خوابه!

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٤