چند تا از شيرينکاريهای سپهر

مامان خواب است.

سپهر بدو بدو به سمت مامان می آید.داد می زند: نوشی!

مامان از خواب می پرد: هان.. چی شده سپهر.

سپهر: خوابی؟

مامان (خواب آلود): آره مامان. خواب بودم.

سپهر خوشحال و شادان دنبال بازی اش می رود!

مامان:

 

ساعت 5 صبح است. همه خوابند.سپهر غلتی می زند و بیدار می شود. داد می زند: بابا

بابا با بی میلی چشمانش را باز می کند.

سپهر: بابا، خوابی؟

بابا بلند می شود: چیه سپهر؟

سپهر: بابا، پاشو.

بابا به طرف سپهر می رود. سپهر دستانش را برای بغل کردن دراز می کند.

بابا: چی می خواهی؟

سپهر: آبیس، نونوت، شیر...

بابا سپهر را بغل می کند تا به آشپزخانه ببرد. سپهر سرش را روی شونه بابا می گذارد و قبل از رسیدن به آب می خوابد.

بابا:

آیا سپهر واقعا تشنه اش بود؟؟!!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤