سپهر بهانه گير

طبق معمول صبح جمعه زودتر از مامان و بابا از خواب بیدار شدم. اومدم پهلوی آنها دراز کشیدم. حوصله ام سر رفت. اول آب خواستم. بعد شیر خواستم. شیر خوردنم که تموم شد دیگه واقعا حوصله ام سر رفت. به مامان اصرار کردم: نوشی، پاشو!

مامان: چیکار داری که من بلند شم؟

کمی فکر کردم. گفتم: شیر.

مامان گفت: شیر که الان خوردی.

دیدم راست می گه. هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد. آخرش یکدفعه یاد یک چیز مهم افتادم. گفتم: چایی داری؟!

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٤