سپهر راستگو

رفتیم برای مامان پالتو بخریم. توی یک مغازه مامان یک پالتو پوشید که به نظر همه قشنگ بود. اما مامان دودل بود. آخرش تصمیم گرفت باز هم بگردد. خلاصه ما کلی گشتیم و خسته شدیم. اما مامان پالتو مورد نظرش را پیدا نکرد. وقتی که همه خسته شده بودیم مامان گفت که برگردیم و همان پالتو اولی را بخریم. ما به همان مغازه برگشتیم. تا وارد شدیم من به آقای فروشنده که خیلی هم خوش اخلاق بود گفتم: هیچی گیرشون نیومد!

آقاهه خیلی خوشش اومد و گفت: من که می دونستم.

اما بابا اصلا از حرف من خوشش نیومد. بخصوص وقتی که آقای فروشنده تخفیف نداد.خوب، من راستشو گفتم.

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤