سپهر مجلس عزا را به هم می زند!

رفتيم خونه عمه جون. همه ناراحت بودند. مامان هم گريه کرد. (من خيلی ناراحت شدم. آخه تا بحال گريه مامان رو نديده بودم.) من ديدم که اينطوری نمی شه. شروع کردم به زبون ريختن و بازی کردن تا بالاخره يواش يواش همه شروع کردند به خنديدن. تا اينکه يکی منو برد توی آشپزخونه تا گربه‌ای که اومده بود پشت پنجره حياط خلوت رو ببينم. من هم که خيلی هيجانی هستم از ذوقم يک جيغ بنفش کشيدم. اما نمی دونم چرا گربه ترسيد و در رفت. دختر عمه مامان که داشت تا اون لحظه گريه می کرد چنان خنده ای کرد که مامان برای جلوگيری از آبروريزی جلوی مهمونهای غريبه ( که برای تسليت آمده بودند) جلوی دهنشو گرفت.

فقط نمی دونم چرا اون گربه که می گفتند سالها می اومده پشت اون پنجره تا غذا بگيره ديگه نيومد.

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤