بيچاره بابا


مامان وسپهر رفتند که بخوابند. سپهر شیر می خورد و مامان براش قصه تعریف می کند. بابا که مسئولیت جمع کردن ظرفهای آشپزخانه بهش محول شده توی اتاق می اید و شروع می کند به بوس کردن ونوازش سپهر.

مامان: برو به کارهات برس، بزار سپهر بخوابه.

بابا: حالا می خوام یک کم کنار پسرم باشم. بعد می رم.

سپهر: بابا، پاشو برو، دیگه.

بابا:

مامان:

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤