چند تا شيرينکاری

همه دارند یک فیلم هندی می بینند. هنرپیشه مرد دستش را دور گردن هنرپیشه زن می اندازد.

سپهر: ولش کن. آقا ولش کن...خانم ولش کن... خانم ولش کن دیگه...

 

ليوان دوغ روي لباس مامان مي‌ريزد.

سپهر: آخ، آخ، لباست كثيف شد. بيا عوضت كنم.!

مامان:

حالا بشنويد از پسرخاله آمريکائی:

 

پسرخاله  تنهایی رفت دستشوئی. وقتی بیرون آمد به مامانش گزارش می دهد:

مامان، خودم را با آفتاب شستم. نه اون آفتابی که تو آسمونه. اون آفتابی که توی دستشوئیه!

 

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤