سپهر و باباش

سپهر گاهي با باباش به گردشهاي روزانه مي‌رود. خدا مي داند كه كجا مي روند. اما از كارهايي كه تازگي انجام مي‌دهد مي توان حدس زد.

 

سپهر وسط كوچه ايستاده  و به ماشيني كه دارد پارك مي‌كند مي گويد:بيا، بيا، بيا،خوب،...‌خوبه. وايستا...

 

سپهر ليوان آب را روي ماشين ركابي‌اش مي‌ريزد و بعد پارچه گردگيري را برداشته و به ماشين مي‌كشد و مي‌گويد: دارم خشكش مي‌كنم.

 

سپهر به لاستيك ماشينها لگد مي زند و متفكرانه مي‌گويد: باد داره.

 

سپهر به قوطي روغن اشاره مي كند و مي‌پرسد: اين روغن ماشينه؟

 

 

بابا خسته از سركار برگشته و با ذوق مي‌گويد: سپهر، بيا بغل بابا.

سپهر با بي تفاوتي رد مي‌شود و مي‌گويد: برو شركت!

بابا:

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥