از هر دست بدی...

سپهر از اول مهر به مهدكودك جديد مي رود. اوايل عليرغم علاقه اي كه به مهد نشان مي داد با اكراه مي رفت و گاهي اوقات صبحها موقع جدايي از مامان و بابا گريه مي كرد. مامان حوصله به خرج داد وسعي كرد با صحبت كردن در مورد مهدكودك و اينكه او بايد به مهد برود تا با بچه ها بازي كند و دوست پيدا كند و چيزهاي جديد و خوب ياد بگيرد، او را به مهدكودك علاقه مند كند. بالاخره با كمك و مهرباني مربي مهد و حوصله مامان و بابا وهمكاري سپهر اوضاع خوب شد و بعد از يك ماه سپهر با علاقمندي به مهد مي رود و گاهي از نرفتن به مهد گله هم مي كند.

 

صبح روز تعطيل- ساعت 7

مامان و بابا خواب هستند.

سپهر تازه از خواب بيدار شده. داد مي زند: گشنمه. پاشيد به من صبحانه بديد. مي خوام برم مهدكودك چيز ياد بگيرم!

مامان وبابا:

 

  
نویسنده : سپهر ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥