خاطرات سفر

سفر خیلی خوبی بود. به من خیلی خوش گذشت. من تو سفر با همه دوست می شدم. همه جا سرک می کشیدم. یک عالمه نی نی دیدم. شبها هم از خستگی شام نخورده می خوابیدم. پسر خاله هم خیلی خوب بود. کلی از ماشینهایش را به من داد. ما دوتا کل هتل را به هم ریختیم. صبحها موقع صبحانه خانمها و آقایون خارجی آرام و بی صدا توی تراس نشسته بودند و از منظره و هوا استفاده می کردند که من و پسرخاله سر می رسیدیم و با سروصدا همه جا را به هم می ریختیم. مرغهای دریایی هم دوروبر ما پرواز می کردند و تا یکی از سر میزش بلند می شد می پریدند روی میز و نانهایش را می دزدیدند. از همه قشنگتر پیشی ها بودند که همه جا بودند، توی خیابونها؛ توی رستورانها، توی پاساژها، برعکس پیشی های اینجا اصلا هم از ما نمی ترسیدند. ما اونجا سوار یک ماشین خیلی گنده هم شدیم که بهش می گفتند مترو. خیلی جالب بود. موقع پیاده شدن من گریه کردم و پسرخاله هم میله های ماشین را محکم گرفته بود و پیاده نمی شد! سوار کشتی هم شدیم. اما نگذاشتند من بروم آب بازی. گفتند غرق می شی. فقط نمی دانم چرا یک روز همه همدیگر را بغل کردند و خداحافظی کردند و بعد هم پسرخاله کلی گریه کرد. من نمیدونم اون روز چی شد. فقط یادمه بعد از اون روز دیگه خاله و پسرخاله و باباش رو ندیدم. دلم براشون تنگ شده.02.gif<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

چند تا از شیرین کاریهای بچه ها در سفر

 

شب وقتی خاله اینها رسیدند هتل من خواب بودم و پسرخاله را ندیدم. فرداش صبح زود پسرخاله که طاقتش طاق شده بود با باباش آمدند جلوی در اتاق ما دنبال من. من که تازه از خواب بیدار شده بودم با دیدن یک بچه ذوق کردم و زودی باهاشون رفتم. 01.gifاما وقتی وارد اتاقشون شدم احساس غریبی بهم دست داد. آخه هیچکی رو نمی شناختم.02.gif اومدم که گریه کنم یکدفعه چشمم به یک خانمی افتاد که شبیه مامانم بود. با اینکه او را نمی شناختم از اینکه شبیه مامان بود احساس خوبی بهم دست داد و فوری خندیدم. بعدا فهمیدم اون خاله بوده.05.gif

 

پسرخاله از مامان وباباش اصلا حساب نمی برد و هرچی اونها دعواش می کردند تحویل نمی گرفت.03.gif من هم که اصولا از نوزادی هنوز درک نکرده ام دعوا کردن یعنی چی. یکروز پسرخاله با کفش پرید رو تخت که مامان با کمی تحکم بهش گفت"مگه نگفتم با کفش رو تخت نرو!" پسرخاله گریه ای سر داد که بیا وببین.17.gif نمی شد ساکتش کرد. همون جا خاله پیشنهاد داد یک هفته بچه ها رو جابجا کنند. شاید در تربیت خانوادگیشون تاثیر مثبت بگذاره. من که موافقم.33.gif

 

کنار بندر پشت یک در آهنی گنده منتظر بودیم تا کشتی سوار شیم. من و پسر خاله به نرده ها چسبیده بودیم و داد و بیداد می کردیم.18.gif من سرم را از لای میله ها رد کردم که...چشمتون روز بد نبیند. دیدم دیگه نمی تونم سرم را از لای میله ها در بیارم. شروع کردم به گریه کردن و جیغ زدن.17.gif مامانم که این صحنه رو دید رنگش پرید. رویش را برگردوند و گوله گوله اشک می ریخت. اما خاله اومد جلو و با محاسبات ریاضی کمی سر منو چرخوند و از لای نرده ها درآورد. نمیدونم اگه خاله نبود من با این مامان نازک نارنجی چیکار می کردم. خوب شد بابا این صحنه رو ندید!09.gif

 

وقتی برگشتیم تهران مامان داشت چمدونها رو باز می کرد که دید توی یکی از ساکها کنترل تلویزیون اتاق هتله.11.gif وای، وای، وای، فکر می کنید کار کی باشه!!28.gifمهم نبود. باطریش تموم شده بود. کار نمی کرد.16.gif

 

/ 0 نظر / 6 بازدید