سپهر بهانه گير

طبق معمول صبح جمعه زودتر از مامان و بابا از خواب بیدار شدم.13.gif اومدم پهلوی آنها دراز کشیدم. حوصله ام سر رفت.31.gif اول آب خواستم. بعد شیر خواستم. شیر خوردنم که تموم شد دیگه واقعا حوصله ام سر رفت. به مامان اصرار کردم: نوشی، پاشو!15.gif

مامان: چیکار داری که من بلند شم؟ <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

کمی فکر کردم. گفتم: شیر.13.gif

مامان گفت: شیر که الان خوردی.

دیدم راست می گه.02.gif هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد. آخرش یکدفعه یاد یک چیز مهم افتادم. گفتم: چایی داری؟!03.gif

 

/ 0 نظر / 5 بازدید