کتابخونه

با مامان رفته بوديم پارك. توي پارك يك كتابخونه بود كه خاله پرپر اونجا داشت درس مي خوند. من اونو از پشت پنجره ديدم كه با يك عالمه دختر و پسر ساكت نشسته بودند و درس مي‌خوندند. من كمي توي پارك بازي كردم. يواش يواش داشت حوصله‌ام سر مي‌رفت. اما مامان نمي‌ذاشت برم طرف كتابخونه. منهم شروع كردم به قدم زدن و تا ديدم مامان حواسش به من نيست بدو بدو رفتم پشت پنجره كتابخونه و سرم را كردم تو و داد زدم "خاخا"!18.gif<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نمي‌دونم چرا همه دست از درس خوندن كشيدند و آمدند بيرون.من فقط با خاله‌ام كار داشتم.نه با بقيه!20.gif

 

/ 0 نظر / 5 بازدید