از هر دست بدی...

سپهر از اول مهر به مهدكودك جديد مي رود. 01.gifاوايل عليرغم علاقه اي كه به مهد نشان مي داد با اكراه مي رفت و گاهي اوقات صبحها موقع جدايي از مامان و بابا گريه مي كرد.17.gif مامان حوصله به خرج داد وسعي كرد با صحبت كردن در مورد مهدكودك و اينكه او بايد به مهد برود تا با بچه ها بازي كند و دوست پيدا كند و چيزهاي جديد و خوب ياد بگيرد، او را به مهدكودك علاقه مند كند.03.gif بالاخره با كمك و مهرباني مربي مهد و حوصله مامان و بابا وهمكاري سپهر اوضاع خوب شد و بعد از يك ماه سپهر با علاقمندي به مهد مي رود و گاهي از نرفتن به مهد گله هم مي كند.18.gif<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

صبح روز تعطيل- ساعت 7

مامان و بابا خواب هستند.24.gif

سپهر تازه از خواب بيدار شده. داد مي زند: گشنمه. پاشيد به من صبحانه بديد. مي خوام برم مهدكودك چيز ياد بگيرم!

مامان وبابا: 11.gif15.gif

 

/ 0 نظر / 5 بازدید